مثل نویسی آب که یک جاماند، می گندد

مثل نویسی آب که یک جاماند، می گندد

مثل نویسی آب که یک جاماند، می گندد

مثل نویسی آب که یک جاماند، می گندد:

مثل : آب که یک جاماند، می گندد.
آن روزی که چشمانم رابه روی جهان هستی باز کردم،همه گفتند:این بچه آینده ی درخشانی دارد،اوحتما در آینده شخص قابلی می شود،او همچو مرواریدی درخشان است که از نور وجودش به تاریکی این جهان می تابد، ولی همه اشتباه می کردند، چون من توی کل زندگیم‌ داشتم در باتلاق زمانه فرو می رفتم .

حال بیایید کمی به عقب برگردیم، یعنی جایی که هنوز امید در وجود داشتم.کلاس هفتم را تازه تمام کرده بودم و نمرات خوبی کسب کرده بودم .با سرعت به سمت خانه می دویدم،تا این خبر خوب را به مادرم بدهم .در مسیر بوی گل های بهار نارنج ،صدای حرکت رودخانه و جیک جیک گنجشک ها روحم را به رقصیدن وا می داشتند.

سر راه ، حمید را دیدم .حمید بهترین دوستم از دوران بچگی بود .حمید هم شاگرد اول بود و هوش و استعداد خوبی در چنته داشت.او هم با من تا خانه هم قدم شد.و این خبر خوب را هر دو باهم به مادرم دادیم .مادرم با دستان نرمش بر سر ما دستی کشید و گرمای محبت را در وجود ما روشن کرد.

ولی انگار که حمید چیزی اذیتش می کرد و کمی ناراحت بود .از او پرسیدم:چه شده ،چرا کشتی هایت غرق شده اند؟

او جواب داد: علی خبر بدی برایت دارم!ما فردا از اینجا می رویم!پدرم یک کار خوب در شهر پیدا کرده است.

مطالب مرتبط:

این حرف حمید مانند میخی بود که به قلب من کوبیده شد .اشک از چشمانم، آرام آرام جاری شد و حمید هم‌ به من ،دلداری می داد.

بالاخره لحظه ی خداحافظ فرا رسید .لحظه ای که حمید دستش را به سمت من دراز کرده بود را به یاد دارم.حال درستی نداشتم ، یک چشمم اشک و یک چشمم خون بود .بدنم به لرزه در آمده بود و زیر چشمانم کبود بود.

حمید بغلم کرد و چیزی را در گوشم گفت.ولی من چیزی جز صدای نفس کشیدنم را نمی شنیدم.وقتی که به خودم آمدم دیدم حمید دیگر نیست.

از فردای آن روز دیگر دل و دماغ درس خواندن را نداشتم و با رفیق های ناباب هم نشین می شدم و مدام با همه ی آدم های اطرافم درگیر می شدم.همیشه مادرم را حرص می دادم تا اینکه روزی در محفل دوستان اراذل نشسته بودم که خبر سر رسیدن مردنم را به من دادند.

مادرم فوت کرده بود .این خبر روح من را از بدنم به بیرون راند.احساس بادبادکی را داشتم که طناب او قطع شده است. و خودم را به خاطر مرگ مادرم سرزنش می کردم.

به خودم قول دادم از خانه بروم و دیگر به آنجا باز نگردم.چون من خودم دنیای خودم را ویران کردم.

والآن هم که دارم این داستان را برای شما تعریف میکنم،لحظات پایانی عمرم است.در حجره ای کوچک و فقیرانه با پلاس هایی پاره بر تن منتظر مرگ هستم .والآن به یاد می آ ورم که دوستم به من چه گفت !

اوگفت :هیچ موقع در زندگی از حرکت بازنمان زیرا:آب که یک جا ماند،می گندد.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.