انشا در مورد ماه

انشا در مورد ماه

انشا در مورد ماه

مطالب مرتبط:

انشا در مورد ماه:

موضوع: ماه

چشم هايش روياى روز را مى بيند وسکوتش حرف از آرزوهايش مى زند ،آرزوى يک بار ديدن رخ يار ويک بار لمس عشق ،يک بارگرماى وجود خورشيدش…
تا ديده مى گشايد باز هم تاريکى مى بيند باز هم حس هاى خفته وباز هم جهانى تهى از رنگ ونگارهاى عاشقانه…
گويا دوباره به خواب مانده وازدست داده لحظه هاى خوش عشق ناب را… بغضش گرفته ولى اشکش نمى ريزد. مى نگرد ومى نگرد وميان سياهى هاى دنيا دنبال تکه اى اميد مى گردد ولى افسوس که همه در غم اند ،يکى درغم مال و يکى درغم جان ويکى درغم يار…
دريايش سوداى اورا دارد واو غم خورشيد ،دريا هم عادت کرده بود به نوازش هاى شبانه ى ماه ،
ولى دنيا همين است ،ماه هم براى دريا مغرور شده ،وپشت ابرهاى به خشم فرورفته مخفى شده, رفته تا عاشقى بهت زده دراين عالم بسازد رفته تا غمى برغم جهان بيفزايد. افسوس که رسم زمانه همين است اين بار ماه هم پشت ابر مى ماند وخيال بيرون آمدن ندارد…
ماه فانوس شب است وعروس زيباى آسمان ،مثل صاعقه تاريکى مردم را مى شکافد ومهر اندکش را نثار جهان خسته از هياهو مى کند ،همين که بسيارى غم با او حلق آويز مى شود اين بار ماه فقط نگاه مى کند ،نگاهى سرد ،نگاهى تاريک،نگاهى سياه واين بار سياهى مى گستراند. هر عاشقى همين است غمش تاريک است و بى صدا…..

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.