انشا درباره ی حضرت موسی (ع)

انشا درباره ی حضرت موسی (ع)

انشا درباره ی حضرت موسی (ع)
انشا درباره ی حضرت موسی (ع)

انشا درباره ی حضرت موسی (ع):

حضرت موسی علیه السلام,زندگینامه حضرت موسی به عربی,داستان حضرت عیسی,داستان حضرت موسی و سگ,فیلم حضرت موسی,داستان شیث و موسی,فیلم معجزات حضرت موسی

مطالب مرتبط:

بنام خدا

مقدمه : سال‏ها پیش در سرزمین مصر فرعون حکومت می‏کرد. او پادشاهی ظالم و ستمگر بود و مردم بنی‏ اسرائیل را آزار و اذیت می‏کرد. یک شب او خواب وحشتناکی می‏بیند…

متن انشا : سال‏ها پیش در سرزمین مصر فرعون حکومت می‏کرد. او پادشاهی ظالم و ستمگر بود و مردم بنی‏ اسرائیل را آزار و اذیت می‏کرد. یک شب او خواب وحشتناکی می‏بیند..صبح خوابش را برای کسانی که خواب راتعبیر می‏کنند تعریف کرد. آنها بعد از مدتی فکر کردن گفتند: به زودی پسری از بنی‏اسرائیل به دنیا خواهد آمد که حکومت شما را سرنگون می‏کند. فرعون بسیار ترسید به همین دلیل به سربازان خود دستور داد هر پسری را که در میان بنی‏اسرائیل به دنیا می‏آید بکشند.به خاطر سخت‏گیری‏ های فرعون و سپاهیانش، یکی از زنان بنی‏اسرائیل که پسری به دنیا آورده بود، برای نجات بچه‏اش، او را توی سبدی گذاشت و به رود نیل انداخت. آسیه زن فرعون، زمانی که بچه را در آب دید آن را از آب گرفت و با خود به قصر برد و چون خودش بچه‏ای نداشت از شوهرش فرعون خواست تا او را به جای بچه‏ی خودشان بزرگ کنند. اما فرعون راضی نمی‏شد. چون می‏دانست این پسر از بچه‏ های بنی‏ اسرائیل است و خانواده‏اش از ترس سربازانش او را به آب انداخته‏اند. اما آسیه آنقدر اصرار کرد تا بالاخره فرعون راضی شد بچه را پیش خودشان نگه دارند. آنها اسم او را موسی گذاشتند. زن فرعون به دنبال زنی می‏گشت که بتواند به موسی کوچک شیر دهد خواهر موسی که شاهد این اتفاق‏ها بود مادر موسی را به آنها معرفی کرد و باعث شد که مادر موسی به فرزندش برسد.موسی در قصر فرعون بزرگ شد و هر روز ظلم و ستم فرعون را به مردم بنی‏اسرائیل می‏دید و هر روز بیشتر از فرعون بدش می‏آمد او که حالا جوانی زیبا و قدرتمند شده بود و بسیار مهربان و با ایمان بود، نمی‏توانست این رفتار را تحمل کند. همسر حضرت موسی ع دختر شعیب بود که حضرت موسی ع چون شعیب رانجات داده بود شعیب دختر خود را به همسری ایشان دراورد و قرار شد تا ده سال چوپان انان باشد حضرت موسی ده سال از این ماجرا گذشت. موسی تصمیم گرفت به همراه خانواده‏اش به مصر برگردد. آنها چندین روز در میان بیابان راه رفتند تا اینکه یک شب به کوه سینا رسیدند. هوا خیلی سرد بود. موسی روی کوه آتشی دید و به خانواده‏اش گفت: ” من به آنجا می‏روم تا برای شما آتش بیاورم. وقتی به کوه رسید از آتش صدایی بلند شد: “ای موسی! من پروردگار تو هستم و تو را به پیامبری انتخاب کردم.” موسی خیلی ترسیده بود. صدا دوباره به او گفت: “عصایت را بیندازموسی عصایش را انداخت و با تعجب دید که عصا تبدیل به اژدهای وحشتناکی شد. موسی خواست فرار کند که صدا دوباره گفت:” نترس دم اژدها را بگیر.” موسی گرفت و این بار اژدها تبدیل به عصا شد. بعد خداوند گفت:” دستت را به زیر بغلت ببر. ” موسی همین کار را کرد. وقتی دستش را بیرون آورد، دستش مثل ستاره‏ای می‏درخشید. خدا گفت: “موسی تو پیامبر من هستی و باید به مصر بروی و مردم را از ظلم و ستم فرعون نجات دهی و از آنجا بیرون بیاوری.

نتیجه : همه ی پیامبران بزرگوار خداوند معجزه ای داشته اند که معجزه های حضرت موسی ع نیز این ها بوده اند و پیامبران به وسیله اجازی که داشتند مردم را به دین اسلام دعوت میکردند.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: محتوای سایت محافظت شده است!