انشا با موضوع یک صبح سرد و برفی زمستانی

انشا با موضوع یک صبح سرد و برفی زمستانی

انشا با موضوع یک صبح سرد و برفی زمستانی

انشا با موضوع یک صبح سرد و برفی زمستانی:

مطالب مرتبط:

انشا با موضوع یک صبح سرد و برفی زمستان – انشای ادبی در مورد یک صبح سرد و برفی زمستانی – انشاء ادبی در مورد یک صبح سرد و برفی زمستان – موضوع انشا یک صبح سرد و برفی زمستان – موضوع: یک صبح سرد و برفی زمستانی

موضوع انشا:یک صبح سرد وبرفی زمستانی

سفید شده بود.همه جای این شهر سفید شده بود.حتی بر پلک مجسمه ی معروف شهر دانه های بلور برف نشسته بود. چه مبارک روزی بود تمام مردم شهر در شور برف خندان بودند.
خندان!برف سرد نیست مگر؟از انجماد آب متولد نمی شود مگر؟
پس چرا دل های مردم را گرم می کند؟
حتی دل مادر بزرگ مرا که سالهاست در انتظار فرزند مفقود الاثرش تیله های چشمانش مرطوب و منتظر است.
در این روز مبارک انگار بر کدورت تل انبار شده ی قلب ها نیز سفیدی برف می نشیند.آه! برف! آه برف، برفِ سر زده!برف بی محابا!برف بی اعتنا به سیاهی های زمین…
دوستت دارم.
مثل مادری که فرزندش را؛که با تولدش ،گلی بر گونه های مادر شکوفه می زند.
صبح برفی را با هیچ صبحی نمی توان مقایسه کرد. گویی خدا نیز روزهای برفی را بیشتر دوست دارد.
خواهرم را در روز های برفی بیشتر دوست دارم وقتی که مثل معمار ها، مشغول ساختن آدم برفی می شود.
باید شما باشید و به او همچون من، خیره شوید.
هفت صبح پدرم کت را بر روی شانه هایش می اندازد و می رود کنار باغچه و مشغول ساختن آدم برفی می شود. می گوید آدم برفی نگهبان کوچه و باغچه ی ماست باید باشید و ببینیدش.
انقدر ظریف و با عشق بینی وچشم های ادم برفی را می گذارد که گویی دارد موجود زنده ای را متولد میکند.
مادرم به او می گوید:بجنب دیگر ،
بجنب و بیا صبحانه ات را بخور که دیر می شود.
وقتی خواهرم با بالا انداختن شانه هایش اعتنایی نمیکند،مادرم نیز به شوخی میگوید: پس بر تن آدم برفی لباس گرم بپوشان چون مجبوری او را هم با خودت به مدرسه ببری.
برف نماد صلح و شوق است.ای کاش هر صبح که از تخت های خود با رخوت بر می خیزیم، پشت پنجره را که نگاه میکنیم،چشمانمان کولاک برف را ببیند.
بسیاری از دوستانم برف سنگین را برای تعطیلی مدرسه دوست دارند.این نفرت انگیز ترین نوع دوست داشتن است.
اینکه آدم چیزی را برای آنچه که نیست دوست دارد.
در واقع سوءاستفاده از نعمتی عظیم است.
خداوند، برف را همچون پروانه های ستاره ای بر منازل و معابر و کوچه پس کوچه های شهر می فرستد.
تا با دیدن تغییر شگرفی که ایجاد کرده است یادمان بدهد که سپیدی برای قلب های ما انقلابی شکوهمند تر است تا انباشته شدن کردن دود نفرت و سیاهی های کینه در قلب بی گناه.
برف نماد اتحّاد نیز هست.سفید و بی لکّه ای از سرخی یا زردی،سفیدِ سفید.
این وحدت عجیب و تماشایی! این یکرنگی مهیّج و دل فریب کاش برف بودم!
من اگر در سرنوشت خود حقّ انتخابی داشتم بی دریغ می باریدم بر تمام تیرگی ها و نماد عشق بودم و همدلی!
انسان بودن دشوار وناشدنی ست.خوشا برف بودن،خوشا سفیدی!
مادرم همیشه می گوید: که برف نگاه ویژه ی خدا به انسانهاست.
مخصوصاً اگر در ابتدای صبح شروع به بارش کند.
مادرم معتقد است که صبح برفی، یکی از روز های بهشت خداوند در این جهان مادی است.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.