انشا با موضوع یک صبح سرد و برفی زمستانی برای پایه دوازدهم

انشا با موضوع یک صبح سرد و برفی زمستانی

انشا با موضوع یک صبح سرد و برفی زمستانی برای پایه دوازدهم

مطالب مرتبط:

انشا با موضوع یک صبح سرد و برفی زمستانی:

موضوع: یک صبح سرد و برفی زمستانی

زنگ ساعت به صدا درآمد ولی در وجودم شوری برای بلندشدن نبود.ساعت ها به حالت جنینی خوابیده بودم. ودر حصار دستان سرد زمستان اسیر شده بودم.نگاهم را به پنجره ی اتاقم که روبه حیاط خانه مان بود دوختم آفتاب هنوزچشمانش راباز نکرده بود،ابرها به هم پیوند خورده بودند و اخم های آسمان را به وضوح تشخیص می دادند
گهگاهی هم ناله ی خشمگین آسمان را می شنیدم و ترس عجیبی کل وجودم رافرا می گرفت.اطرافم را نگاه کردم ولی جز آغوش سرد زمستان همدمی نداشتم.آسمان بغضش گرفته بود واز بی مهری زمستان دلگیر شده بود.
نگاهم به باغچه ی خانه مان افتاد،سبزه های بی روح روی زمین خوابشان برده بود،گل ها سر روی زانو گذاشته بودند وگویا التماس می کردند که هرچه زودترزمستان به دیارخودبرگردد.درخت هاخمیده تر شده بودند دست های دراز خود را رو به فلک بازکردند تا شایدخدای رحمان دعای آن هارا مستجاب کند.نسیم سردی درگوشم زمزمه کرد«زمستان فرا رسید»وبا خونسردی دست روی صورتم کشید و به راه خودادامه داد.کفشم راپوشیدم،پالتوی چرمم راتنم کردم وبه سوی دریاحرکت کردم.دلم میخواست بدانم دریا درچه حالی است؟درطول مسیر باخود فکرمی کردم که زمستان کیست که این چنان هیاهووغوغا به پاکرده است؟
به دریارسیدم.چقدرآرام بود ،چرا جوش وخروش هر روز را ندارد؟نگاهم به سمت آن دسته ازکبوترها که درحال جمع کردن بساط خودبودند،افتاد.آری،می خواهنددیارخود راوداع کنند…
چقدر زمستان بی رحم بود،که این همه مخلوقات ازدستش کلافه شده بودند یک لحظه احساس کردم برف سرم راپوشاند،گویاصدسال به عمرم اضافه شده است.احساس کردم شکوفه ی برفی که بر روی گوشم نشست چیزی رادر گوشم زمزم می کرد.گوش هایم راتیز وبااو درد دل کردم. چه چیزی باعث شدهمه مخلوقات از زمستان گله کنند؟این سؤالی بودکه برف درگوشم زمزمه کرد…ثانیه ها،لحظه ها،دقیقه ها گذشت ومن آن را در ذهنم بررسی می کردم.مگرااین زمستان چ کاری ازدستش برمی آمد که ماچنین اوراسرزنش می کنیم؟ یک لحظه احساس کردم روی ابرها قرارگرفتم.زیر پاهایم رانگاه کردم زمین ازبرف پوشیده شده بود،سبزه هادرزیر ملافه ی سردزمستان پنهان شده بودند، درختان راازدورنگاه کردم،جامه سبزخود را از تن درآورده بودند وبا نگاهی غضبناک به برف نشسته براندام بی روحشان خیره بودند…چه صبح عجیبی بود امروز!!!

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.