انشا با موضوع یلدا

انشا با موضوع یلدا

انشا با موضوع یلدا

انشا با موضوع یلدا:

مطالب مرتبط:

موضوع: یلدا

نفس های آخرش را در میان کوچه ها و شهر نفس می کشید.
آهسته کوله بارش را جمع میکرد خودش بهتر از همه می دانست که باید برود,می دانست که وقت رفتن است.
عطر یلدا, حس غریبی به او می داد. می دانست باز هم حیران و سرگشته میان کوچه پس کوچه ها فانوس به دست می ماند,می دانست این بار هم نمی آید…
کسی انگار تمنای ماندن او نمی کند,خودش خوب می داند همه منتظر زمستان اند.
وقت خداحافظی است, میرود تا با برگ ها و درخت ها,با نیمکت و جوی آب,با همه وداع کند.
دلش گرمی میخواست,برای همین هم خانه ی ننه سرمای بزرگ و پیر که گاهی دلداریش میداد تنها خیال شیرینی بود که در دلش میگذشت.
آرام آرام قدم میزد انگار دلش نمیخواست این شب ستاره باران تمام شود. در زد ننه سرما در را گشود,او را که دید سردی را کنار گذاشت; حال او را خوب می فهمید. کرسی اش گرم گرم بود چای اش به راه و فال حافظ هم که روی کرسی بود شاید میخواست برای پاییز هم جشن یلدا بگیرد…
پاییز آرام زیر کرسی نشست در چهره اش آثار خستگی پیدا بود. ننه سرما برایش کلاهی از کلاف گرم بافته بود دلش نمیخواست پاییز در این هوای سرد فاصله دلش هم یخ بزند.
اما پاییز چشم هایش به فال حافظ بود و دل خوش ,میخواست ننه سرما برایش فال حافظ بگیرد.
خیال میکرد فالش فال شیرینی خواهد بود. فال او همیشه پیدا بود و هست. خودش هم میداند اما شاید دلش نمیخواست این خیال زیبا را از سر براند. انگار پاییز فال شادی,آمدن یارگمشده اش را از حضرت حافظ طلب میکرد ..
سپیده دم دیگر باید می رفت,از ننه سرما خداحافظی کرد و کوله بارش را برداشت.شب داشت تمام میشد دیگر وقت ماندن نبود, پاییز رفت اما صدای قدم های خسته اش بر تن راه هنوز در گوش یلدا مینوازد.

مادربزرگ عینکش را برداشت,لبخندی زد. از صورت چروکیده اش عشق و محبت میبارید. سکوت که کرد فهمیدم داستانش را به پایان رسانده است. همه دور هم بودند و میگفتندو میخندیدند انار میخوردند و زیر کرسی گرم فال میگرفتند
اما من دلم برای غریبی پاییز گرفت آخر کسی پشت سرش آب نریخت…

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.