انشا با موضوع گفت و گو میان زمین،ابروکوه

انشا با موضوع گفت و گو میان زمین، ابر و کوه

انشا با موضوع گفت و گو میان زمین،ابروکوه

مطالب مرتبط:

انشا با موضوع گفت و گو میان زمین، ابر و کوه:

موضوع: گفت و گو میان زمین،ابروکوه
خشم آسمان خوابیده بود . ابرهای تیره بازی شان گرفته بود . بعد از قشقرقی که آسمان به پا کرده بود ، حالا قایم باشک بازی می کردند و خورشید را پشت خود پنهان می کردند . در این میان زمین تمنا می کرد تا کمی روی زیبای خورشید را رٶیت نماید .
– خواهش می کنم ؛ می دانید چند وقت است چهره ی درخشانش را ندیده ام؟
یکی از ابر ها که خود دلش به حال زمین می سوخت گفت : 《 هیس ؛ آسمان هنوز عصبانی است ؛ صدایت را می شنود.》
– خب بشنود ، چرا می خواهد مرا از دیدن او محروم کند؟ مگر چه خطایی از من سر زده؟
– آسمان دستورمان داده که خورشید را صحیح و سالم به کوه بسپاریم و نگذاریم حتی رنگش را ببینی . مٲموریم و معذور . گویا می خواهد او را برای همیشه به او بسپارد .
قلب زمین در حال ایستادن بود . آسمان قصد داشت خاموش و تاریک شود؛ با این حال هنوز کمی از آثار خورشید از پشت ابر ها مشخص بود ‌. در این میان کوه با فخر پرسید : ” پس کی اورا به من می دهید ؟ طاقتم طاق شد .”
ابر که می دانست خورشید هم دلش را پیش زمین جا گذاشته با اخمی که چاشنی صورتش بود پاسخش را داد .
دیگر زمان خداحافظی بود . ابر ها آهسته خورشید را رها کردند و کوه با آغوش باز پذیرفت . زمین خشمگین رو به کوه گفت : 《 حواست باشد ؛ چرا که ریشه ی تو در دل من است . دل من که بشکند تو هم با آن نابود خواهی شد‌. 》
کوه که از شدت خوشی بال در می آورد پاسخش را داد :《 مهم این است که خورشید با من است .》
آخرین دیدار زمین و خورشید شکل گرفت . آسمان تاریکِ تاریک شد . زمین نعره زد ؛ آنقدر بلند که سر و گوش قلبش همگی باهم لرزیدند . گرد و غبار همه جارا فرا گرفت کوه از هم گسست . همه چیز نابود شد ؛ قیامت که می گفتند همین بود .

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.