انشا با موضوع گفت و گو بین انسان و باران

انشا با موضوع گفت و گو بین انسان و باران

انشا با موضوع گفت و گو بین انسان و باران
انشا با موضوع گفت و گو بین انسان و باران

انشا با موضوع گفت و گو بین انسان و باران:

مطالب مرتبط:

انشا با موضوع گفت و گو بین انسان و باران, انشا در مورد گفت و گو بین انسان و باران, انشا درباره گفت و گو بین انسان و باران, انشا گفت و گو بین انسان و باران

به نام خدا

از آنجایی که چند سالی است خشکسالی بی مثالی همه جا را فراگرفته، جهان دست به دامان باران شده است و از باران خواستار نشان دادن آن روی زیبا و پربارَش هست.
انسان: باران عزیزم، نا امید و خسته ام از خشکسالی چند سال اخیر! نمیدانم کدام اشتباه ما بود که باعث شد؛ خداوند رویش را از ما برگرداند. اگر امسال هم دست نوازشت را بر زلف های پینه بسته ما نکشی، دیگر رمقی برای بقای ما نمی ماند.
باران: حالا که دچار خشکسالی شده اید قدر من و بچه هایم را می دانید، چرا تا دیروز ذره ذره وجودم را از بین می بردید؟
-اکنون پشیمان و سردرگم هستیم؛ دیگر آبی هدر نمی دهیم چون آبی نداریم ما از این قضیه به خوبی درس گرفته ایم.
-از من چه میخواهید؟
-از تو می خواهیم که الطاف خود را به ما نشان دهی و از این مهلکه ای که در آن افتاده ایم نجاتمان دهی.
-نزول یا عدم نزول من بستگی به میل و اراده خداوند دارد، باید با خداوند عزّوجل قرار ملاقاتی بگذارم و گفت و گویی ترتیب دهم.
چندی بعد باران با غرّش خود رضایت خدا را نشان داد و بارشی سنگین، خشکسالی چند ساله آن منطقه را از بین برد.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: محتوای سایت محافظت شده است!