انشا با موضوع گفت و گوی گل و پروانه

انشا با موضوع گفت و گوی گل و پروانه

انشا با موضوع گفت و گوی گل و پروانه
انشا با موضوع گفت و گوی گل و پروانه

انشا با موضوع گفت و گوی گل و پروانه:

انشا در مورد گفت و گوی گل و پروانه, انشا درباره گفت و گوی گل و پروانه, انشا در ورد گل و پروانه, انشا در باره گل و پروانه, انشا با موضوع گل و پروانه, انشا با موضوع گفت گو با پروانه

مطالب مرتبط:

بنام خدا

مقدمه: یک شبی بالی بزد پروانه ای از بهرگلی تا شبی دیگر نماند از او پر و کاشانه ای قصه ی پروانه را شنیدن به خودی خود لذت کافی را داردچه رسد که بخواهیم از گفت و گوی پروانه و گل بگوییم.

متن انشا: روزی پروانه احساس تنهایی کرد و هیچ چیزی در کنار او نبود که اورا سرگرم بسازد و از فکر تنهایی رها سازد پروانه هی پرواز میکرد و اهی میکشید و دوباره شروع به پرواز میکرد باخود میگفت عمر من چقدر کم است و من هیچ کسی را ندارم که بااو هم صحبت بشوم نه دوستی دارم نه کسی سخت است برای من که شب و روزم با فقط در تنهایی خود پرواز کنم و با هیچ کسی صحبت نکنم از کنار پروانه پسر بچه ای در حال رد شدن بود پسر بچه از پروانه خوشش امد و تصمیم گرفت او را بگیرد و به خانه خود ببرد پروانه انقدر در حس تنهایی خود فرو رفته بود که حتی خبردار نشد که پسرک اورا گرفته و به سمت خانه اش میبرد پروانه وقتی چشمان خود را باز کرد تنها چیزی که دید این بود که داخل یک اتاق افتاده است روی میزپروانه بیچاره دیگر هیچ امیدی نداشت چراکه احساس میکرد برای همیشه زندانی شده است و ناراحت بود و دیگر حتی حال باز کردن چشمانش را هم نداشت و چشمانش را درحالیکه میخواست ببندد پسرک وارد اتاق شد و پروانه چشمانش را باز کردو دید پسرک را که هیچ توجهی به بودن او در اتاقش نکرد و روی تخت خود خوابید پروانه بسیار ناراحت ترشد و چشمانش را این بار بست و وقتی باز کرد دید روی کوله ی پسر بچه هست و در خیابان پروانه فکری به سرش زد که پرواز کند و ز این زندانی بودن ازاد شود پرواز کرد و پرواز …تااینکه روی شونه ی یک پیرمرد نشست از خستگی زیاد وقتی پیرمرد پروانه را دید ارام به او گفت ای پروانه زیبا حالا که در شانه های من لانه کردی و نشستی من هم مواظب تو هستم پیرمرد نمیدانست که پروانه احساس و حرف های او را می فهمید و پروانه ارام تر شد چرا که فکر میکرد دوستی برای خود پیدا کرده است پیرمرد اورا به خانه خود برد و و اورا روی میز در خانه گذاشت و گفت ای پروانه ی زیبای تو ازدی به هرجا که میخواهی بروی پروانه نیز خوشحال بود داخل خانه پیرمرد به ان طرف و این طرف پرواز میکرد حین پرواز به سمت پنجره رفت و به بیرون نگاه کرد باغی کوچک دید که در ان گل های رنگ به رنگی بودند و و پروانه نمیدانست چگونه به انجا برود چرا که در بسته بود و ناگهان پیرمرد در را که باز کرد پرونه خارج شد و به سمت باغ رفت و ب سمت اولین گل رفت و گل بسیار ناراحت بود و پروانه وقتی پرسید گل گفت تمام دوستانم پژمرده شده اند و من تنها مانده ام پروانه گفت من نیز تنها هستم بیا باهم دوست شویم گل با خوشحالی قبول کرد و ان روز بهترین روز برای هردوی ان ها بود صبح فردا گل منتظر دوست جدیدش پروانه بود اما دیگر پروانه ای نبود و پروانه صبح مرده بود.

نتیجه: عمر پروانه ها متاسفانه کم است و بنظر من ما نباید وقتی پروانه ای را می بینیم ان را اذیت کنیم .

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: محتوای سایت محافظت شده است!