انشا با موضوع گفت و گوی دست و پا

انشا با موضوع گفت و گوی دست و پا

انشا با موضوع گفت و گوی دست و پا
انشا با موضوع گفت و گوی دست و پا

انشا با موضوع گفت و گوی دست و پا:

انشا در مورد گفت و گوی دست و پا, انشا درباره گفت و گوی دست و پا, انشا گفت و گوی دست و پا, انشا دست و پا

مطالب مرتبط:

بنام خدا

مقدمه: گفت و گو ها میدانیم که چند نوع هستند انواع متفاوتی دارند اما به این موضوع فکر کرده اید که ممکن است دست و پای ما باهمدیگر گفت و گویی داشته باشند میتوانیم به ان با چشم داستانی نگاه کنیم یا رویایی ..

متن انشا : از مدرسه که امدم خیلی خسته بودم و راه پیاده ان هم در راه برفی و هوای سرد برای من بسیار خسته کننده بود وقتی رسیدم به خانه دست و صورتم را که شستم به سمت اتاقم رفتم تا استراحت کنم روی تخت خود دراز کشیدم و همان لحظه خوابم برد و چشمانم بسته شد گویی سال ها بوده است که نخوابیده بودم به خواب شیرینی فرو رفتم خوابی که انقدر برای جالب و شیرین بود که حتی نمیدانستم در خوابم یا بیداری خوابی که در ان دیدم یک دست و پا باهم حرف میزنند اما چه حرفی! دست میگفت من برتر و قوی هستم چراکه هرکاری را میتوانم انجام بدهم و با من انسان ها غذا میخورند و مینویسند و خیلی از کار ها را با من انجام می دهند بعد از دست پا شروع کرد به حرف زدن گفت درست است که با تو همه کاری انجام می دهند و امورشان را انجام می دهند اما اگر من نباشم تو نمی توانی کاری را انجام بدهی. دست برگشت و گفت : چرااگر تو نباشی من نمیتوانم کاری راانجام بدهم؟من میتوانم اما پا اصرار داشت که دست توانایی انجام کاری را بدون اون ندارد اما دست دلیل می اورد که بدون پا میتواند پا غرور بسیاری داشت و هیچ دلیل و منطقی را قبول نمی کرد حتی اگر ان دلیل و برهان ها واقعی نیر بودند او قبول نمیکرد . دست کمی اندیشید و به پا گفت: از تو سوالی میپرسم اگر به ان جواب منطقی دادی من حرف تورا قبول می کنم و می گویم تو قوی هستی از من پا گفت : بپرس وقتی دست سوال خودرا پرسید اینگونه پرسید که ایا کسی را دیده ای که پا نداشته باشد؟ و دست داشته باشد و کسی را دیده ای که پا داشته باشد ولی دست نداشته باشد . پا هیچ حرفی نزد دست دوباره پرسید و در اخر گفت پا جواب بده پا گفت من هیچ جوابی برای تو ندارم دست خوشحال نشد از جواب ندادن پا و گفت تو باید جواب بدهی و من قبول کنم اگر این کار را انجام ندهی یعنی من قوی تر از توهستم پا گفت من دیده ام کسی را که دست ندارد ولی پا دارد ولی همین که راه میرود کافی است دست نیز گفت من هم دیده ام کسی را که پاندارد ولی دست دارد و خوردن و نوشتن و انجام کارهای دستی برای اون کافی است پا گفت قبول کردم حرف تورا دست گفت پا نه من قوی تر از تو هستم و نه تو قوی تر از من هستی بلکه انسان به هردوی ما نیاز دارد .

نتیجه: قدر نعمت های الهی را با یک دیگر بدانیم و برتری ندهیم به هیچکدام چرا که همه نعمت های الهی برتر هستند و هر کدام نباشد شاید زندگی ما به سستی بکشد چه پا و دست و چه اعضای دیگر بدن ما که همانا چو درد اورد یکی دگر ها را نماند قراری.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.