انشا با موضوع گفت و گوی خیالی با قالی

انشا با موضوع گفت و گوی خیالی با قالی

انشا با موضوع گفت و گوی خیالی با قالی
انشا با موضوع گفت و گوی خیالی با قالی

انشا با موضوع گفت و گوی خیالی با قالی:

انشا در مورد گفتگوی خیالی با قالی,انشا گفت و گوی خیالی با قالی, انشا در مورد گفتگوی خیالی با قالی, انشا گفت و گوی خیالی با قالی, انشا در مورد گفت و گوی خیالی با قالی, انشا درباره گفت و گوی خیالی با قالی, گفتگوی خیالی با قالی

مطالب مرتبط:

بنام خدا

موضوع انشا : گفت و گوی خیالی با قالی

مقدمه : اتاق من یک قالی قدیمی هست که ان را مادربزگم در جوانی یعنی حدود ۱۶ ساله بودنش بافته است و خیلی ان را دوست دارد و هیشه از من میخواهد تمیز نگه دارن ان قالی را چرا که ارزش بسیاری دارد .

متن انشا : یادم است قالی اتاقم از بچگی در اتاق من پهن شده است چراکه من ان را از مادربزرگم بعنوان هدیه گرفتم چون رنگ قالی را دوست دارم و حاضر نیستم ان را به کسی بدهم چون که هدیه ی مادر بزرگم است و برایم ارزش داردو اینکه قالی زیباییست برای من از دید من این قالی تک به تک رنگ هایش بیانگر یک حرف است و احساسی و دستی که برای بافتن این قالی روی ان گذاشته شده است و چشمی که تمام توان خود را روی این قالی گذاشته است تا قالی زیبایی را اماده کند و وقتی به چشمان مادر بزرگم نگاه می کنم میفهمم که چقدر چشم هایش از پا افتاده شده اند و به جرات می توانم بگویم که مادربزرگ من شااید بااین چشم هایش دیگر نتواند مثل این قالی راببافد چرا که چشم هایش اذیت می شوند مادر بزرگم بااین قالی خاطره های زیادی دارد و می گوید این قالی را در زمستان بافته است که برف خیلی زیاد امده بود و کسی نمی توانست از خانه خارج شود و من سرگرمی خود را در خانه بافتن این قالی می دانستم کنار پنجره مشغول بافتن قالی بودم و گاهی نیز از پنجره به سمت بیرون نگاه میکردم تا ببینم ایا هنئوز برف میبارد و چقدر باریده است و گاهی هم پنجره را باز میکردم تا هوایی بخورم و می بستم و شب ها هم در ان سرمای زیاد میرفتم و از بیرون از کنار دختان بریده شده جمع میکردم و میاوردم و نفت می ریختم روی ان و اتشی در بخاری روشن میکردم و در گرما مسغول ققالی بافی می شدم چه روزها گذشت و چه ساعت ها و لحظه های سرد و گرم تا که این قالی بافته شد داستان قالی را که شنیدم به سمت اتاق رفتم و روی قالی دراز کشیدم و دستانم را روی قالی گذاشتم و ارام دستم را میکشیدم روی قالی تا ببینم چه حسی دارد نوازش جای دستانی که قالی را بافته است و نوازش قالی ای کهبا زحمت زیادی بافته شده و این زیبایی را جلوه میدهد. شب شد وهوا تاریک و بعد از خوردن شام تصمیم گرفتم سریع بروم به اتاقم و بخوابم وارد اتاق که شدم دوباره فکرم رفت به سمت قالی زیبایی که در اتاقم بود گفتم قالی من امشب میخواهم باتو حرف بزنم و تو برای من از تمام روزهایی که گذراندی و به من رسیدی حرف بزنی من سوال ها دارم و تو باید به من از جواب هایی بگویی که برای من حکم لالایی داشته باشد چشمانم را بستم و انگار به رویای صد ساله رفتم رویایی که در ان برروی قالی نشسته بودم و پرواز میکردم از دریاها و کوه ها قالی زیبایم من تورا تا عمر دارم نگه میدارم چرا که تو ارزش بسیار زیادی برای من داریو همچون دوستی هستی که میتوانم باان صحبت کنم.

نتیجه : در زندگی ماها چیزهای باارزش و قدیمی بسیاری وجود دارد که فقط ان ها از ما میخواهند ان هارا خوب نگه داریم و ارزش هایشان را بدانیم.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.