انشا با موضوع هر که بامش بیش برفش بیشتر – پایه هفتم صفحه ۴۶

انشا با موضوع هر که بامش بیش برفش بیشتر – پایه هفتم

انشا با موضوع هر که بامش بیش برفش بیشتر
انشا با موضوع هر که بامش بیش برفش بیشتر
مطالب مرتبط:

انشا با موضوع هر که بامش بیش برفش بیشتر:

انشا با موضوع هر که بامش بیش برفش بیشتر گسترش دهید ضرب المثل هرکه بامش بیش برفش بیشتر,خلاصه هرکه بامش بیش برفش بیشتر,هرکه بامش بیش برفش بیشتر کنایه از چیست,انشا در مورد هرکه بامش بیش برفش بیشتر هفتم,بازآفرینی ضرب المثل هرکه بامش بیش برفش بیشتر پایه هفتم,معنی ومفهوم هرکه بامش بیش برفش بیشتر,انشا درمورد هرکه بامش بیش برفش بیشتر پایه هفتم,انشاء کوتاه درمورد هرکه بامش بیش برفش بیشتر

متن انشا: یک روز بارانی بود تصمیم گرفتم از خانه خارج شوم و به سمت بیرون بروم ، چترم را برنداشتم میخواستم نم باران را احساس کنم . از خانه به سمت خیابان امدم خیابان انچنان شلوغ نبود آرام ، بی صدا..کمی قدم زدم چشمم به سمت پارک جلوی خانه امان بود آنجا هم هیچ کس نبود کمی قدم زدم با خود می اندیشیدم به باران به این روز بدون چتر من هیچوقت در هوای بارانی بدون چتر از خانه بیرون نیامده بودم اما امروز باران حال و هوای دیگری داشت باران پاییزی هوای دیگریست. جایی برای نشستن در پارک نبود به قدم زندنم ادامه دادم باران خیس کرده بود تمام لباس هایم را اما من احساس سردی نمیکردم کنار خیابان مردی رادیدم از یک ماشین پولدار اومد بیرون و به سمت من امد ازمن با عجله ادرس پرسید ادرسی که میخواست را بلد بودم و بهش گفتم بدون خداحافظی ، رفت کمی آنطرف تر ایستاد و برگشت به سمت من و گفت آهای پسر! به سمتش رفتم و گفت تو این باران بدون چتر چیکار میکنی برایش توضیح دادم و بدون حرفی رفت شیشه ماشین را به سمت پایین کشید و گفت این کارت منه میتونی داشته باشی ازش تشکر کردم و رفتم چند روزی گذشت فکرم درگیر مردی شد که کارتش توی جیبم بود کنجکاو شدم درباره آن مرد کار خاصی اون روز نداشتم و تصمیم گرفتم برم سمت آن مرد سوار تاکسی شدم و رفتم به ادرسی که روی کارت نوشته شده بود داخل تاکسی نشسته بودم و فکر میکردم به اینکه دلیل رفتنم پیش مردی که فقط یک ادرس از من پرسیده چیست ؟ آیا حرفی برای گفتن خواهم داشت ؟ همچنان فرو رفته بودم به فکر سوالات بی جوابم ، که بالاخره رسیدم از تاکسی که پیاده شدم غرق ساختمان هایی شدم که برای خودشان یک شهری بودن برایم خنده دار بود یعنی ادرس را اشتباه امده ام غیر ممکن بود اشتباه بودن ادرس افکار و سوالات بی جوابم را کنار گزاشتم و به سمت شاختمان بزرگ رفتم نزدیک ساختمان که شدم مردی از من سوال کرد شماکاری دارید اینجا ؟ گفتم نه خندید و گفت پس نمیتوانی به داخل شرکت بروی گفتم یک اقایی به من ادرس رو داده لطفا بزارید برم داخل با کلی خواهش اجازه داد وارد شرکت بشم همان اول که وارد شدم گم شدم شرکت خیلی بزرگ بود اما با پرسش هایی که انجام دادم فهمیدم کسی که به من ادرس رو داده رییس این شرکت بوده و ناگهان چشمانم خیره شد به مردی که ادرس رو به من داده بود نزدیکم امد و گفت فکر نمیکردم این ادرس برای تو مهم باشه و منو برد به اتاق خودش نشستم و غرق اتاقش شدم و او از وقتی که نشست یکسره از مشکلات شرکتش حرف میزد جالب و خنده دار بود برایم مگر میشود شرکت به این بزرگی مشکلاتی هم داشته باشد ؟ از شرکت امدم بیرون یک سره به این فکر میکردم که ثروت زیاد مشکل زیاد ..زمزمه میکردم ثروت زیاد مشکل زیاد کم کم داشت ضرب المثل این فکر میامد به سرم شنیده بودم که هرکه بامش بیش برفش بیشتر و من تازه به حقیقت این مطلب رسیده بودم.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.