انشا با موضوع پلاک

انشا با موضوع پلاک

انشا با موضوع پلاک

مطالب مرتبط:

انشا با موضوع پلاک:

موضوع : پلاک
سالهای سال است که زیرخروارها خاک خوابیده ام .نه چیزی می شنوم،نه می بینم. سنگینی خاک را روی قلبم حس می کنم‌.نمی دانم عاقبت جنگ چه شد؟چه اتفاقی برای ایران عزیز افتاد؟خدای نکرده به دست بیگانگان نیفتاده باشد؟نه !هرگز.من به عشق ودلدادگی جوانان ایران ایمان داشتم .
من روی سینه جوان بیست ساله ای قرار داشتم،که قلبش به خاطر دفاع از کشوروعشق به وطن می تپید.صدای نفس های سنگینش را وقتی مقابل دشمن بعثی قرار می گرفت و جلوی پیشروی آن هارا می گرفت، می شنیدم.حس نفرت وغم بزرگش را وقتی زنان وکودکان وسالمندان بدست آن متجاوزان از خدا بی خبر می افتاد ،می فهمیدم.خشمش را درک می کردم.
از آن زمان سالها گذشته ومن کنار اسکلت این جوان دفن شد ه ام.
یک روز بهاری صدایی شنیدم .خاک اطرافم نم داشت . سردم بود.نوری روی صورتم افتاد.یکی گفت:”حاجی بیاییدیک پلاک این جاست.”
یک دفعه به زمانهای قبل پر‌کشیدم. تیری به سرعت از کنارم گذشت وبه قلب سعید خورد.صاحبم رامی گویم.دانشجوی سال دوم تربیت بدنی بود. روی زانوهایش افتاد.با اینکه خون زیادی ازاو رفته بود،تفنگش را برداشت سینه خیز خودش را پشت یک تله خاک رساند ،تا از تیر رس دشمن، در امان باشد،شروع به تیراندازی کرد چند نفر از بعثی هارا به درک فرستاد. توانش را از دست داد. نفس هایش به شماره افتادند عکسی از جیبش بیرون آورد،بوسید وبه پشت افتاد.عکسی از امام بود، بالبخندی شیرین. وقتی آخرین نفس هایش را می کشید،مادرش راصدا زد.
خاک ها کنار رفت.یکی مرا بیرون کشید .چشمهایم را بستم ،باورم نمی شد، بالاخره انتظار به پایان رسید؟با احتیاط مرا کنار گذاشتند.شروع به بیرون آوردن سعید کردند با صلوات و لااله الی الله به خودم آمدم .خدایا می شود،روح نا آرام صاحبم به آرامش برسد؟

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.