انشا با موضوع پاییز

انشا با موضوع پاییز

انشا با موضوع پاییز

مطالب مرتبط:

انشا با موضوع پاییز:

موضوع : پاییز

بايد اعتراف كرد كه در نهان تمام خاطراتي كه به بن بست پاييز مي رسند،راز خوابيده در دل غروب هاي دل گيرش بي تقصير نبوده و نيست…
چه كسي مي داند پشت خش خش هاي ملتهب و مرموزش،چه سوزي پنهان است و در عمق تاريكي شب هايش، پناهگاه چه عابراني با احساس غريب خطر و امنيت بوده است؟!
راستش پاييز داستان غريبانه اي است از دلتنگي هاي عاشقانه و نيامدن هاي تنها معشوقه خورشيد نامش…
بايد اعتراف كرد…
پاييز،روايت غرور درختان تنومندي است كه با نهايت اقتدارشان،احساساتي را به پاي رهگذران ريخته اند كه زير پا له شده است…
و امان از غرور شكسته ي پاييز…
پاييز يك روز در انتهاي كوچه ي تابستان،دل داد به موهاي هميشه طلايي او؛و در حاشيه ي دل بي قرار آسمان چشم دوخت به درخشندگي غروب هاي با ابهتش…
خورشيد اما…
با تاجي طلايي رنگ روي سرش،نگاهي از جنس غرور تحويل پاييز داد و پنجره نگاهش را به روي او بست…
بيچاره پاييز…
تمام عقل و هوشش را پيش عشق طلايي رنگش جا گذاشت و قلب معصومش، انبوهي از ياد و خاطرات خورشيد را در خود جاي داد…
پاييز،رنگي به مانند رنگ معشوقش،به برگ ها هديه داد و هوايش تا ابد بوي بلاتكليفي به خود گرفت؛چرا كه خورشيد،مملو بود از گرماي لذت بخشي كه با نگاهش فرسنگ ها فاصله داشت؛نگاه دلبر درخشنده ي پاييز،بر عكس وجودش,پر بود از سرما…
و حالا چه قدر هواي بلاتكليف پاييز،شبيه هواي دست هاي عابرانش است؛نه سرد،نه گرم؛هميشه بلاتكليف…
پاييز، صداي ضجه هاي بادهايش را مديون غروب هاي دلتنگيست؛همان زمان كه در پس شهادت غريبانه ي برگ ها و خم شدن تن عريان درخت هاي بي بار و خودزني ابرها،بغض هايش باران خواهد شد…
پاييز همان عاشقي است كه سوداي شكفتن در سر داشت؛اما زخم خورده ي تابستان شد و پايبند به بغض هايي كه در پياده روهاي يك دست نارنجي رنگش،با بوي خاك باران خورده مي شكند…
پاييز پايبند تمام دوستت دارم هايي است،كه روي شيشه هاي بخار گرفته نوشته شد و ثانيه اي بعد،جز قطره هايي اشك مانند،اثري باقي نماند…
همان قطره هايي كه شبيه اشك هاي پاييز است…
اشك هايي كه در غروب هاي دل گيري،براي عشق جواني اش كه حالا در پس ابرها پنهان شده است،مي ريزد…
پاييز انعكاس نورهايش روي آسفالت هاي باران خورده را،از تنها نور چشمي اش،يعني خورشيد،تقليد مي كند و هر بار،نا اميدتر از قبل به نورهاي زيبا اما كم سوي خيابان هايش خيره مي شود…
بايد اعتراف كرد كه در نهان تمام خاطراتي كه به بن بست پاييز مي رسند،داستان عشق بي پايان پاييز به خورشيد پنهان است…

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.