انشا با موضوع نیمکت پارک

انشا با موضوع نیمکت پارک

انشا با موضوع نیمکت پارک

مطالب مرتبط:

انشا با موضوع نیمکت پارک:

به نام خداوندلوح وقلم
حقیقت نگار وجودوعدم
خدایی که داننده راز هاست
نخستین سرآغاز آغازهاست

موضوع:نیمکت پارک
پاییزبود فصلی که پروردگار تواناجعبه ی آبرنگ خود را بربوم جهان ریخته بود.
به هرسوکه مینگریست عابران را میدید که روی فرش گلبرگ ها قدم میزدندوبه راستی چه فرش زیبایی بود.در آن هوای سرد تنش کرخت وبی حس شده بود.شن هانیز هم سفر باد میشدند،میرقصیدندوهلهله وشادی آنها گوش فلک را کر کرده بود.شن ها صفحه دیدگانش را تیره وتار کردند.صدای خش خش برگ ها برایش خوشایند بودگویی بااین صدا روحی تازه درکالبدش دمیده میشد.آرزو داشت مانندسایر خلایق؛راه برود،بدود،بازی کندوخلاصه بتواند اندکی جنب وجوش داشته باشد.این یکی از آرمان های چندین وچند ساله اش بوداما؛میدانست که این تنها خیالی باطل ومحال است.صفحه ی دیدگانش از اشک لبریز شد؛گریستن ابرها با گریستن نیمکت همراه شدگویی؛قلب آسمان هم از حال نیمکت از غم آکنده شده بود.قطر های باران به آغوش زمین می آمدند و مقداری از آنهابرتن نیمکت جای گرفتندتا قلب بلورینش را که تیرگی وسیاهی مهمانش شده بود پاک کنند.چهره ی محزون نیمکت قلب هر انسان سنگدلی را میلرزاند.
اما زندگی باتمام زیبایی ها،زشتی ها،سختی هاوتلخی هایش لذت بخش است ولی نیمکت این هارا به سفر فراموشی فرستاده بود.همیشه در یاد داشته باشید که اگر سنگ ها در مسیر رودخانه نبودند صدای رودخانه این قدر گوش نواز نبود.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.