انشا با موضوع نماز

انشا با موضوع نماز

انشا با موضوع نماز
انشا با موضوع نماز

انشا با موضوع نماز:

مطالب مرتبط:

انشا ادبی در مورد نماز,انشا نماز ابتدایی,انشای نماز دبیرستان,مقدمه انشا نماز,انشا کودکانه درباره نماز,انشای نماز برای مسابقات,بهترین انشای نماز کشور,انشا درباره نماز سوم ابتدایی,انشا با موضوع نماز جماعت,انشا با موضوع نماز در قران,انشا با موضوع نماز,انشای با موضوع نماز,مقاله با موضوع نماز,مقاله با موضوع نماز در قرآن,مقاله با موضوع نماز در نهج البلاغه,انشا با موضوع چرا نماز میخوانیم,انشا ادبی با موضوع نماز,انشا زیبا با موضوع نماز

مقدمه: (نماز ) کلمه ای مقدس که هر انسان مسلمانی باان اشنایی هایی دارد. ما انسان ها برای عبادت خداوند مهربانمان نماز را سرمایه ی زندگی خود می دانیم و به عبادت می پردازیم تا نزدیک شویم به پروردگارمان ، نماز علاوه بر نزدیکی به پاکی انسان نیز کمک می کند

متن انشا: نه سالم که بود همیشه چادر سفید بر روی سرم بود مادرم هر سال برایم چادر سفید جدیدی می دوخت من عاشق چادر سفیدم بود در مدرسه شنیده بودم که قرار است برایمان جشنی بگیرند من انقدری خوشحال بودم که در فکر خودم هزاران فکر و برنامه برای این جشن در نظر داشتم آشنایی زیادی با موضوع جشن نداشتم و فقط می دانستم که من عاشق رفتن به مهمانی و جشن هستم و حال من را خوب می کند رسیدم به خانه ایمان و به مادرم گفتم برایم چادر سفید جدیدی بدوزد من قرار است به مهمانی بروم مادرم از من پرسید : مهمانی برای جشن عاطفه ها است؟ جشن عاطفه .. ذهنم را درگیر کرد و به فکر فرو رفتم و زمان زیادی که از فکر کردنم گذشت گفتم مادر جشن عاطفه یعنی چه؟ مادرم کمی خندید و گفت اگر اطلاع نداری از این جشن پس برای چه چادر سفید جدیدی میخواهی ؟ گفتم معلم مان امروز به ما گفت که بچه ها قرار است برای شما جشنی بگیرد مدرسه و خود را اماده این جشن بزرگ کنید . مادرم کمی مکث کرد و گفت دخترم این جشن همان جشن عاطفه ها هست جشنی برای دختران نه ساله جشنی برای فرشته هایی که دل پاکی دارند مثل تو دخترم. گفتم مادر من به انجا هم میتوانم چادر سفیدم را ببرم؟ گفت بله به همان جا باید چادر سر کنی و فرشته واقعی تری بشوید. خوشحال تر شده بودم چند روز بعد جشن بود و چادر سفیدم اماده که شد راهی جشن شدیم با مادرم قبل از داخل شدن به مسجد مادرم وضوع گرفتن را به من یاد داد و گفت به مسجد باید با وضو وارد شوی دخترم من وضوع را همان اول یاد گرفتم و وارد شدم حس خوبی به من دست داده بود . در جشن من وارد دوره جدیدی از زندگی شدم احساس کردم بزرگتر شده ام و وظیفه ای به گردنم گزاشته شده است و همانگونه نیز بود نماز به من یک وظیفه محول شده بود من نماز خواندن را یاد گرفتم و اکنون سال ها گزشته است از روزی که نه ساله بودم و امروز با چادر سیاهم وارد مسجدی میشوم و چادر گلدار سفیدم را که شکوفه ها برروی ان نقش بسته اند را برسرم میکنم و عاشقانه به سمت قبله می ایستم و شروع میکنم به نماز خواندن به حس نابی میرسم و این حس ناب را من با هیچ چیزی عوض نخواهم کرد نمازم که تمام میشود در کنار حوض داخل حیاط مسجد مینشینم و دعا میکنم من خیلی خوشحالم که روزی نه ساله بوده ام چرا که شروع زندگیم را به نه ساله بودنم مدیون هستم

نتیجه: ماانسان ها گاهی اوقات غافل از این هستیم که یک وظیفه ای از جانب حق دریافت کرده ایم که انجام ان وظیفه به سود ما هست نه به سود کسی که آن را به ما محول کرده است . ارزش این وظیفه آنقدر زیاد است که به هر ثانیه اش باید شکر گفت و تشکر کرد و به راستی نماز ستون یک دین ستون استواری یک انسان است.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: محتوای سایت محافظت شده است!