انشا با موضوع مترسک

انشا با موضوع مترسک

انشا با موضوع مترسک

انشا با موضوع مترسک:

مطالب مرتبط:

انشا با موضوع مترسک- انشا با موضوع مترسکی در مزرعه- انشا با موضوع مترسک مزرعه- داستان مترسک عاشق- انشا در مورد لبخند مترسک- انشا صحبت مترسک و گنجشک ها- انشادرموردمترسکی درمزرعه- انشا ادبی درباره مترسک- انشا درباره صحبت مترسک و گنجشک ها- انشای زیبا در مورد مترسک

موضوع: مترسک

و من کم کم دارم یاد می گیرم که تنهایی، نه بغض دارد و نه ترس!سهم هر کسی چیزیست..یکی آیینه بودن،دیگری تلفیق رنگ ها،من نوشتن و مترسک ها هم ترساندن..
همان مترسکی که میان زوزه ی باد و تارییکی بی رحم شب،سکوت میان گوش هایش زنگ می زند و روزهایش از شب هایش هم تاریک تر است.
همانی که شدیگر از روی گرداندن ماه دلخور نمی شود . مقابل خودش می ایستد و بخاطر حرام شدن قوت روزانه ی گنجشکک ظاهر خودش را نفرین می کند.
اویی که اشک هایش را آسمان هم به یاد ندارد و مرگ هم سراغی از او نمی گیرد.
رنگ دنیایش سفیدییست از جنس پوچی.
تنهایی هایش از جنس نیامدن ها.
و ننوشتن هایش از جنس دلتنگ نبودن.!
اگر ترسناکی مترسک ها معلول تنهاییشان باشد که …من هم مترسکم!!
همان مترسکی که میان زوزه ی باد و تاریکی بی رحم شب ،یک بغل حرف میان گوش هایش زنگ می زند و شب هایش از روز هایش هم آشفته تر است.
همانی که دیگر از تظاهر کردن ماه دلخور نمی شود ،مقابل خودش می ایستد و بخاطر رفتن گنجشکک در مزرعه ای دیگر، دل زود باورش را نفرین می کند.
اویی که صدای اشک هایش را آسمان از بر است و مرگ نیز او را بغل کرده.
رنگ دنیایش سیاهییست از جنس تباهی.
تنهایی هایش از جنس رفتن .
و نوشتن هایش از جنس دلتنگی..!

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.