انشا با موضوع ماه من

انشا با موضوع ماه من

انشا با موضوع ماه من

مطالب مرتبط:

انشا با موضوع ماه من:

موضوع: ماه من
تاریکی شب همه جا را در اغوش خود گرفته و با ارامش خود همه را به خواب دعوت میکند.
اما من نه با ارامش شب بخواب میروم نه با نوازش های دستی مهربان.
من فقط همدمی برای روشن کردن تاریکی شب هایم میخواهم. شب با پشنان نافذش از پنجره به من زل زده است و تنهاییم را به رخ میکشد. چشمانم را میبندم و خودم را بیشتر در اغوش خاک فرو میبرم تا ترسی ک از چهره شب دارم کمتر شود.
چه شد؟؟ چه چیزی تغییر کرد؟؟ به همین زودی صبح شد؟؟
احساس میکنم همه جا روشن شده. به ترسی ک دارم غلبه میکنم و کمی چشمانم را باز میکنم. نه هنوز تاریکی شب جای خودش را حفظ کرده است.
پس این نور چیست؟ نگاهی به اسمان می اندازم هلالی نور در اسمان خودنمایی میکند و با حضورش زیبایی خاصی به این تاریکی محض داده است.
به راستی چگونه در این ظلمات اسمان ، میتواند بدرخشد و نور افشانی کند؟
با خوشحالی داشتم به امیدم در در شب های تاریک نگاه میکردم ک کم نور و کم نور تر شد.
انگار ک ترسید و پشت تکه ابری پناه گرفت. تمام امیدم از بین رفت.
داد زدم: نترس از من و غروب نگاهم ، برگرد و پناهم بده!!
در دل گفتم: پناهم بده زیبایی اسمان شب ک گل ارکیده ای تنها در گوشه ی طاقچه اتاق از عمق شب به تو پناه اورده.)
انگار ک خواهش قلبم را شنید. ارام ارام از پشت ابر بیرون امد با نگاهش دلگرمی به من میداد ک تا کنون نچشیده بودم. مات یکدیگر بودیم!!
با خوشحالی لبخندی ب او زدم و او لبخندم را بی پاسخ نگذاشت.
وقتی لبخند زد انگار روشن ترین ستاره شب در چشمانش بود. برقی عجیب از چشمانش منعکس میشد ک هر کسی را مجذوب نگاه کردنش میکرد.
اما! نه! او فقط باید زیباییش را به رخ من بکشد و پناه گاه من در این تلخی شب باشد. ستاره ها به دورش میچرخیدند دریغ از اینکه زیبایی او را حس کنند و قدر وجودش را بدانند و من اینجا از این راه دور تو را میپرستم قبله امید من و افسوس میخورم ک چرا جای یکی از ان ستاره ها نیستم تا وجودت را ستایش کنم.
من تنها گلی در گلدانم ک از همین راه دور تو را در اغوش عشق خود میفشارم. نمیدانستم چه باید صدایش کنم؟؟
اغوش پر از مهربانی او تنها پناهگاه و مأمن برای من است پس چه خوب است این دو کلمه را خلاصه کنم و او را ماه من بنامم.
با تمام وجود در این سکوت شب چشمانم را بستم و فریاد زدم:(ماه من!؟)
اما چیزی جز انعکاس صدایم را در این اتاق خالی دریافت نکردم.
چشمانم را باز کردم و دیدم ک ماه من با ستاره های اسمانش سرش گرم است.
و من انقدر غرق لذت از وجود او شده بودم ک نفهمیدم صورتم خیس شده و دستانی با مهربانی بر گلبرگ هایم کشیده میشود.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.