انشا با موضوع لمس تجربه ای شیرین

انشا با موضوع لمس تجربه ای شیرین

انشا با موضوع لمس تجربه ای شیرین

مطالب مرتبط:

انشا با موضوع لمس تجربه ای شیرین:

موضوع: لمس تجربه ای شیرین

اواخر اردیبهشت است.در باغ قدم می زنم و محو زیبایی های اطراف شده ام.قدم هایم را به طرف نرده ها بر میدارم،از نرده های باغ می پرم و به شالیزار های پشت باغ که برای همسایه هاست می رسم.از روی مرز های باریک عبور میکنم,هوای صبحگاهی خنک و تازه است و طراوت بی نظیری دارد.شالیزارها تاجایی که چشم کار میکند می رسند.
چند بار زیر پایم خالی میشود و بخاطر باریکی مرزها نزدیک است تعادل خود را از دست بدهم و در شالیزار بیفتم اما خودم را کنترل می کنم.یک دست پرنده مهاجر که از نقاط سردسیر آمده اند از بالای سرم عبور می کنند و وسوسه شکار را در دلم زنده.
احساس میکنم زمان بیش از حد راکد شده و نمیگذرد,مسیری که همیشه به یک چشم به هم زدن تمام میشد حالا بسیار طولانی شده.تلاش میکنم مسیر باقی مانده را همینطور آرام طی کنم و لذت ببرم؛انگار این مرزهای باریک تا ابد ادامه دارند و تمام نمی شوند.
خورشید بالا آمده وبر شالیزار نوروگرما می پراکند.عرق گرم روی پیشانی ام نشسته اما احساس خستگی و گرما نمی کنم.زمین چسبنده است و آب سرد،کف پاهای لختم را که تا ساق در آن فرو رفته اند خنک می کند ,این خنکی به قلبم هم می رسد و حس قشنگی را که در دل است،پمپ می کند و تا سرانگشتانم می رساند.
دست هایی مشغول به کاراند؛دستهایی که گل ها را زیرورو می کنند و رشته های سبز وکوچک را یکی یکی درکنار هم می نشانند.نمی دانم اینجا برنج می کارند یا عشق را رشته رشته کنار هم می نهند تا ریشه یابد؟!
به طرف رود می روم,روی زانو می نشینم و دستم را در آب فرو می کنم.آب شفاف و روشن است و رود می خروشد.زیباست؛دلنشین و پاک و جاری…درست مثل زندگی،درست مثل شیرینی یک خواب و درست مثل لمس تجربه ای شیرین…!

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.