انشا با موضوع قطعه ادبی

انشا با موضوع قطعه ادبی

انشا با موضوع قطعه ادبی

مطالب مرتبط:

انشا با موضوع قطعه ادبی:

ایستاده بودم.جیب هایم دستانم را در آغوش کشیده بود.دریای زیر سرم گویی پیانو مینواخت و دستان باد را گرفته بود و میرقصید.
همین لحظه بود که دیدم و برگ ها هم آمده اند با باد برقصند.هر کدام فقط چند لحظه ای فرصت داشتند.زمانشان که به اتمام میرسید مرگ را میبوسیدند و روی اقیانوسی از احساس های نارنجی و قهوه ای و زرد می افتادند.همین برایشان کافی بود.یک برگ دلشکسته مگر میتوانست آرزویی جز همین داشته باشد؟
درختان همچنان استوار بودند.و با زبان بی زبانی به پاییز می گفتند که حتی اگر بهار را نابود کرده باشی ما درختان کمر خم نمیکنیم.ولی روی زردشان خبرمیداد که دل آنها هم بیقرار است.اما بی قرار چه کسی؟
یک راه بود یک راه بی پایان ،یک دریای بیکران چون اشک های بی درمان از دل آسمان،با موسیقی بی کلامِ گذشت زمان همراه با خزان…
باز هم خزان عاشق بود که معشوقه اش را در بهار گم کرده بود و ناله میکرد.دلتنگ بود و بغض کرده بود.بیمار بود و به دنبال تیمارش.هرچه نصیحتش میکردند که چرا چنین میکنی؟چرا یارت را همراه خود نیاوردی؟ پاییز میگفت: آخر معشوقه ام اردیبهشت است.مگر دل میکند از حال و هوای بهار.او زاده بهار من زاده غم.او با نغمه چشمه و سبزه و خواندن پرندگان خوش است و من آسمانم همیشه ابریست و هیچ کس را ندارم.تنها دوستانم برگ هایی هستند که با من گریه میکنند و تنها زمانی این اتفاق می افتد که آدمی عاشق و با احساس روی برگ ها راه برود…
تنهایی در این راه..قدم زدن..آرامش..به آسمان نگاه می کنی..به برگ ها..یک نفس عمیـق…اینجاست که دلت تنگ میشود.روحت پرواز میکند به بالای خاطرات دور آنجایی که فقط خودت هستی و خودت.آن زمانی که خودش هم خبر نداشت دوستش داری.همان زمانی که او را برای اولین بار دیدی و حس کردی چقدر با بقیه فرق داشت.چشمانش حرف میزد.صدایش گرم بود،گرم تر از خورشید.خنده اش، راه رفتنش ،ایستادنش!ولے دیگر نیست.رفــــــــــــــــــــت.برای همیشه رفت.عطرش راهم همراه خودش برد.چه میتوانستی بکنی جز اینکه با چشمانت به این زندگی نگاه کنی و به دلت بگویی بگذار برود.ولی دل که منطق سرش نمیشود ، میشود؟ولی همین که رفت دلت هم کنده شد و با قطره های خونین به دنبالش راه افتاد.از گذشته بیرون می آیی.
این لحظه همان لحظه ایست که حتی اردیبهشت هم پاییزی میشود.هروقت دیدی که آسمان اردیبهشت گرفته است و میبارد بدان که او هم عاشق پاییز بوده و هــــــــــســـــــــــــــت…

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.