انشا با موضوع عشق

انشا با موضوع عشق

انشا با موضوع عشق

انشا با موضوع عشق:

مطالب مرتبط:

موضوع: عشق

همه میگویند خوش به حالِ آدم و حوا…
حوا تنها زنِ دنیا بود و آدم برایش جان میداد،
آدم تنها مردِ دنیا بود و حوا فقط برای او دلبری میکرد…
اما جانم از من میشنوی،
ارزشِ عشق به این است که میانِ هزاران هزار
“حوا”ی رنگارنگ؛
تو را انتخاب کند،
که تا ابد “هوا”یش باشی!!
میانِ هزاران هزار” انسان”ِ رنگارنگ؛
تو را انتخاب کند،
که تا ابد” آدم”ِ زندگی اش باشی!!
بیچاره آدم و حوا،
“انتخاب شدن”،
همان لذتِ نابی بود که هرگز نچشیدند!
معشوقه ی مردی بودن هم از آن دسته لذت هاست که هیچ کجا نظیرش را پیدا نمی کنی، اینکه بدانی مایه ی آرامش مردی هستی که خستگی هایش را به روی دوشِ تو می گذارد و یک دم از تمامِ روزمرگی های کسل کننده و مشکلات زندگی رها می شود…
دستانت برایش حکمِ همان سِلاحی را دارد که وقتی در دست می گیرد با سختی ها می جنگد و از هیچ چیز هراسی ندارد،
نگاهت برایش کم از معجزه نیست زمانی که از تمامِ جهان ناامید می شود!
آغوشت برایش آخرین پناهگاهِ امنی ست که در آن ” مرد نباید گریه کند ” را فراموش می کند و با خیال راحت یک دلِ سیر برای غم های پنهانی اش اشک می ریزد
و تو نمی دانی وقتی مردی با تو هم صحبت می شود و تو را برای نشاندن پایِ درد و دل هایش انتخاب می کند خوشبختی حوالیِ تو پرسه می زند…
اینکه بدانی هرچقدر هم که دور باشی و غیرقابل دسترس، باز هم با یادِ تو دلخوش می شود به زندگی و لبخند روی چهره ی عبوسش می نشیند!
تا به حال ذوقِ مردان را دیده ای؟ زمانی که نامشان را بر زبان می آوری و از ماندن کنارشان می گویی انگیزه ی زندگی کردنشان دو چندان می شود!
باید بدانی تو همان صبر و طاقتی هستی که باعث می شود روز به روز مرد تر شود و قوی بودن را در کنارت تمرین کند…
من که می گویم هر مردی که ناگهان در اوجِ خستگی هایش لبخند می زند معشوقه ای دارد که خوشبخت ترین زنِ دنیاست!

مَردانِ شاعر
جذابــیتِ خاصِ خودشان را دارند… مَردانی که نِگاهشان به همه چیز ، مُتفاوت است.. شعرهایشان پُر است از چاشــنیِ عـشق
و عــشق هایشان مَملو از احســاساتِ شاعــرانه… مَردانی که تمامِ حَرفهایشان را، با قَلمی از جنس اِحساس میزنند و دلتنگیشان را با شعرهایشان فریاد… بی گمان ، دَر قَلبِ هر مَردی که شِعرهایش عطرآگین از عــــشق است
زَنی قرار دارد که مُخاطب تمامِ عاشقانه های اوسـت… زَنی که
دِرخششِ چَشمَش ، روشنایی شِعرهایش
آواے صِدایَش ، آهنـگ شِعرهایش
وَ شَمیمِ جُعدِ گیسویش ، عَطرِ شِعرهایش میشود… میدانی مخاطب شعری باشی چه حالی دارد ؟
میدانی چش هایت را غزل کند ،چه حالی دارد؟
زمانی که قهر میکنی برایت شعر بخواند و عاشقانه نازت را خریداری کند، چه حالی دارد؟
مَردان شاعر ، عاشـقـی کردن را خوب بلدند… اگر دَر قَلــبِ مَردی شاعــر جـای دارید
بـی شَـک ، خوشبَخت تَرین ، زَن در جَــهانـید.
به خاطر بسپار زبانِ عشق
بسیار گسترده است و متفاوت
گاهی‌ تپش قلب
گاهی‌ سرخی گونه
گاهی‌ مهربانی و ملاطفت
گاهی‌ صبوری و گذشت
کافیست بدانی هر کسی‌
با چه زبانی از عشق سخن می‌‌گوید
و #مـن،
تو را می‌خواهم
برای همیشه
تا پنجاه سالگی
شصت سالگی
هفتاد سالگی …
تو را می‌خواهم برای چای عصرانه
تلفن‌هایی که می‌زنند و جواب نمیدهیم
تو را می‌خواهم برای تنهایی
تو را می‌خواهم وقتی باران است
برای راه رفتن‌های آهسته‌ی دوتایی
نیمکت های سراسر پارک‌های شهر
برای پنجره‌ی بسته
برای وقتی که سرما بیداد می‌کند
تو را می‌خواهم
برای پرسه زدن های شب عيد
نشان كردن يك جفت ماهی قرمز
تو را میخواهم
برای صبح،
برای ظهر،
برای شب،
برای همه‌ی عمر …

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.