انشا با موضوع عشق و دل درس چهارم پایه یازدهم

انشا با موضوع عشق و دل درس چهارم پایه یازدهم

انشا با موضوع عشق و دل درس چهارم پایه یازدهم

مطالب مرتبط:

انشا با موضوع عشق و دل درس چهارم پایه یازدهم:

موضوع: عشق و دل

عشق دیگر دخترکی خردسال نبود ، او به لطف نامردی های روزگار خیلی زود قد کشید . در کودکی پا به هر خانه ای که می گذاشت مهمان مشت و لگد های بدی و سیاهی می شد .جا را هر روز برایش تنگ تر می کردند و عشق که به تنهایی عادت داشت ناگزیر خانه را ترک می گفت .آدمیزاد نام این خانه ها را دل نهاده است.ولی هر چه که بود گذشت و امروز عشق دختر جوانی است که گرمی و سردی روزگار را نچشیده است بلکه در آن غوطه ور است.روزی عشق با خود تصمیم می گیرد که در هر خانه را بزند و صاحب خانه را بسنجد که نکند خانه را به دو نفر بفروشد.به خانه ی اول که رسید با خونسردی تمام داخل شد ، همه جا سیاه بود به قدری که حتی اگر خورشید هم دست به کار می شد باز هم روشنایی پا در این غمکده نمی گذاشت. عشق با نا امیدی سری تکان داد و نفسی از روی حسرت کشید، خواست بیرون برود که ناگهان نیرویی او را از رفتن بازداشت.صدایی از دور به گوشش رسید،صاخب خانه بود که به طرفش می آمد و با تندی گفت: به تو یاد نداده اند که در بزنی؟ عشق با همان متانت همیشگی اش پاسخ داد: عشق که در نمی زند ! او دختر جوان را شناخت صدایش آرام شد و با لحنی که حسرت در آن موج می زد گفت: آری این خاصیت عشق است،سال ها پیش تو را از این خانه بیرون کردم و مدت هاست که این خانه رنگ ماتم به خود گرفته است و هر مهمانی را فراری می دهد. از وقتی تو پایت را از این خانه بیرون گذاشتی ترس و وحشت جای تو را گرفتند دیگر دلم خدا را یاد نمی کرد و این عقلم بود که مرا مجبور به پرستش می کرد . رفته رفته عقلم را هم نادیده گرفتم و به دنبالش همه چیز را….عشق که حالا همه چیز را فهمیده بود با لبخند گفت :عیبی ندارد گذشته ها گذشته است ، من همه چیز را درست می کنم تنها کافی است خانه ات را به نامم بزنی.صاحب دل گفت چگونه بهایش را می پردازی ؟ اینبار عشق شیرینی خاصی را چاشنی لبخند مهربانش کرد و گفت : خدا را به خانه ات می آورم .صاحب دل از فرط تعجب فقط سکوت کرد و عشق ادامه داد: فقط یک شرط دارد آن هم اینکه با هم خانه تکانی کنیم . صاحب خانه باز هم سکوت را ترجیح داد.عشق گفت : باید خانه را آماده کنیم قراراست خدا بیاید پس قطعا آرامش ، ایمان و شادی هم می آیند . عشق سطلی به دست گرفت و به سرعت دوید ، در آخر به چشمه ای به نام توبه رسید . سطلش را از آب چشمه پر کرد و در همین حین همه چیز را برای چشمه تعریف کرد . چشمه لب باز کرد و گفت: یادت نرود که به صاحب دل بگویی این چشمه همیشه جاریست ولی باید مواظب باشد زیرا ممکن است که دیگر مرا نبیند چون فقط چشمان یک عاشق توان دیدن من را دارد! عشق سری از روی اطاعت تکان داد و به راه افتاد. عشق و صاحب دل به کمک هم همه جارا شستند ، هیچ جای خانه از دست آنها در امان نمانده بود و خانه از شدت تمیزی برق می زد و این همان چیزی بود که آنها می خواستند . آن دو از فرط خوشحالی دیدار با خدا پشت پنجره نشستند و چشم به راه دوختند و عشق زیر لب زمزمه کرد:
بازآی هر آنچه هستی بازآی
گر کافر و گبر و بت پرستی بازآی
این درگه مادرگه نومیدی نیست
صدبار اگر توبه شکستی بازآی

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.