انشا با موضوع طعم لبوی داغ در یک روز برفی- پایه هشتم صفحه ۶۲

انشا با موضوع طعم لبوی داغ در یک روز برفی برای پایه هشتم صفحه ۶۲

انشا با موضوع طعم لبوی داغ در یک روز برفی برای پایه هستم صفحه 62
انشا با موضوع طعم لبوی داغ در یک روز برفی- پایه هشتم صفحه ۶۲

انشا با موضوع طعم لبوی داغ در یک روز برفی طعم لبوی داغ انشا,انشا درمورد طعم یک لبوی داغ در یک روز برفی,حس وحال طعم لبوی داغ دریک روز برفی,انشا در مورد طعم لبوی داغ در زمستان,انشا لبو,انشا درباره لبو,طعم لبو دریک روز برفی,انشاء درباره طعم بستنی یخی

مطالب مرتبط:

مقدمه: شاید جالب باشه گفتن این جمله که من لبو رو فقط در تلوزیون دیده بودم وقتی ۹ سالم بود و تعریف ان را شنیده بودم و هیچوقت طعم و خوشمزگی لبو رو حس نکرده بودم شاید طعم خاصی نداشت ولی من مشتاق بودم و همیشه منتظر روزی بودم که لبو بخورم…

متن انشا: اوایل سالهای ورود به دوره دبیرستانم بود دوره ی پر از استرس ، استرس دوران دبیرستانم بقدری زیاد بود که باید به پزشک مراجعه میکردم اما بخاطر درس های سختی که داشتم زمان مراجعه به پزشک به عقب افتاد اخرای ماه اذر بود استرسم زیاد تر شده بود و نزدیک امتحانات دی ماه بود نه میتوانستم به عقب برگردم و نه میتوانستم به جلو بروم هردو به نفع نبود بازگشت به عقب در هیچ تاریخی رخ نداده و زمان توانایی برگشتن به عقب را نداشت خیلی علاقه داشتم زمان به عقب برگردد دریغ از برگشت ساعت و ثانیه ها به عقب..من اماده ی رفتن و مراجعه به پزشک شدم اولای ماه دی بود ماه سرد و زمستانی اماده ی سفر شدم سوار ماشین که شدم و راه افتادیم راه پر از برف و کولاک بود ماشین ها با فاصله های نزدیک به هم راهشان را طی میکردند راه خطر زیادی داشت اما سفر در زمستان حال و هوای دیگری دارد این حال و هوای ابری و زیباییش و جاده ای که لباس سفید بر تن کرده کسی میفهمد که زیبایی برف را در جاده دیده باشد کمتر از یک ساعت به مقصد نمانده بود با خودم میگفتم کاش هوای جایی که میروم نیز برفی باشد رسیدیم و همه جا برف بود سرد بود ولی سردیش هم گرمای دیگری داشت به مطب پزشک که رفتم خیلی منتظر ماندم به پشت پنجره رفتم و هوای بیرون را نگاه کردم خدای من مگر برف چقدر میتواند زیبا خود را جلوه دهد که اینگونه هوایش هواییم کند غرق هوای بیرون بودم که صدایی شنیدم که میگفت خانم ..خانم نوبت شماست. به سمت مطب رفتم و بعد از اتمام کار از پله های مطب پایین می امدم قدم هایم را ارام به پله دیگری میگزاشتم خیلی سردم بود اما زیبایی برف وادار به تحمل سردیش کرده بود مرا به خیابان که رسیدم کمی جلو تر رفتم یک اقایی داشت اتش روشن میکرد کمی به اتش نیاز داشتم و نزدیک تر رفتم و گرمای اتش را حس کردم و چشم هایم به لبوهایی افتاد که ان مرد داشت میفروخت ناخوداگاه خوشحال بودم من لبو را فقط تصویرش را دیده بودم ان مرد نگاه تعجبانه من لبوهارا که حس کرد کمی از لبوهارا به من داد باور نکردنی بود حس اولین بار لبو خوردن ان هم توی برف و زمستان بی نهایت برایم خوشمزگی داشت باور نمیکردم در این برف سنگین و هوای سرد این همه خوردن یک لبو مرا به وجد بیاورد.

نتیجه گیری: گاهی لازم است چیزهایی تجربه کنیم که هیچ وقت تجربه نکرده ایم از لذت و خوب و بد بودنش هییچ خبری نداریم و فقط بدانی که مشتاقی برای چشیدن ان برای تجربه کردنش این تجربه انقدر زیبا و عالی است که دوست داری همیشه این لحظات در زندگی ات ثبت شود.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.