انشا با موضوع سفر من

انشا با موضوع سفر من

انشا با موضوع سفر من

مطالب مرتبط:

انشا با موضوع سفر من:

موضوع: سفر من

دم دمای صبح بود و نسیم می وزید. آرامش وصف ناپذیری تمام منطقه را فرا گرفته بود.از شوق و اشتیاق سفر نمی توانستم لحظه ای چشم روی هم بگذارم. لحظه شماری گذشتن ساعت را میکردم بالاخره زمان حرکت فرارسید یك کوله پشتی تمام دارایی من در این سفر بود کوله ای که درون آن پر بود از انواع دوربین های فیلم برداری. پونه و رویا آماده شده بودند سوار ماشین شدیم و بدرقه مامان ها شروع شد یه سفر سه نفره و کوتاه.قرار بود پونه رانندگی کنه و به محض روشن شدن ماشین رویا ضبط رو روشن کرد و آهنگ ای دریغای محسن چاوشی فضای ماشین رو پرکرد و هرکدام از ما در افکار خود فرو رفتیم. طبیعت زیبایی را پشت سر گذاشتیم تا به مقصد رسیدیم. روستایی که تقریبا دو ساعت از محل زندگی ما فاصله داشت هوای خوب روستا جان دوباره ای به ما مي داد.ادریبهشت بود و درخت ها شکوفه داشتند. بهشت کوچکی در این روستا قرار گرفته بود به امام زاده رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم دوربین عکاسی را به دست گرفتم و شروع کردم به عکاسی از مناظر .. پونه فیلم برداری میکرد و من بی صبرانه منتظر مصاحبه با آن خانواده بودم.سرتاسر امام زاده پر بود از گل های شمعدانی و عطر خوبی فضا را پر کرده بود.
تمام محبت را از این روستای کوچک میتوانستم دریافت کنم. محوطه امام زاده پر بود از سنگ قبر هایی که روی آن ها عکسی از شهدا قرار گرفته بود اما یک سنگ قبر میان آن ها خودنمایی میکرد با بچه ها به آن قبر نزدیک شدیم اندازه آن از همه کوچک تر بود و برخلاف سنگ قبر های دیگر روی آن عکس دختری با تیله های سبز و موهای خرمایی و لبانی که مانند غنچه رز می درخشید، قرار داشت.
متن روی سنگ را خواندم. نام:عسل رئوف .. سال تولد: ۱۳۸۹سال وفات:۱۳۹۶ محو تماشای عکس عسل بودم که با صدایی تمام رشته های افکارم از هم تنیده شد به سمت صدا برگشتم《چه قدر زود رسیدید!》
متعجب نگاهم را به آن زن مهربان دوختم ،زنی که غم را از چشمانش میتوانست فهمید.اومادر عسل بود زنی که با تصمیمش لبخند را روی لبان خانواده های زیادی نشاند اما لبخند خود را برای همیشه به خاک سپرد.آهسته کنار سنگ قبر نشست و با آهی دردناک شروع به سخن کرد.《تیر ماه سال ۹۶ با عسل به مدرسه ای برای ثبت نامش رفتیم. عسل از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید .بعد از اتمام کارهای ثبت نام در راه بازگشت بودیم و عسل مدام درباره شغل آیندش صحبت میکرد که ناگهان ماشینی به عسل نزدیک شد و….》
اشک از گوشه چشمان مادر عسل جاری شد و بچه ها بعد ازدو ساعت توانستند مصاحبه را به اتمام برسانند اما من در تمام این مدت به این فکر میکردم که تصمیم مادر عسل برای اهدای تمامی اعضای بدن دخترش باعث آرامش خاطر خانواده های زیادی شد و هم اکنون قلب عسل کوچولو در سینه انسان دیگری مي تپد. وجود نازنین عسل باعث شده در این روستا آرامشی حکم فرما باشد و این روستا تبدیل شده به قطعه ای از بهشت. در مسیر برگشت همه ما آرام بودیم و از ملاقات با مادر عسل بسیار خوشحال بودیم سفر یک روزه ما بهترین خاطره را برای ما ساخت و من بعد از مدت ها به آرامشی عجیب رسیدم.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.