انشا با موضوع سرگذشت یک بطری

انشا با موضوع سرگذشت یک بطری

انشا با موضوع سرگذشت یک بطری

مطالب مرتبط:

انشا با موضوع سرگذشت یک بطری:

موضوع: آزاد(سرگذشت یک بطری)
وای چقدر هوا سرد هست.من خیلی سردم هست.چرا یکی نمیاد منو بخره؛مگه شماها ناهاروشام نمی‌خورید که لازم بشه بیاید منو بخرید.تورو خدا یکی بیاد آهای مگه کسی صدای منو نمیشنود؟؟
صدای سلام آمد فکر کنم یک بچه بود که به مغازه دار سلام کرد.توروخدا این جا رو نگاه کن چرا هیچکس منو نمیبینه؟!
وای خدا چندروز دیگر هم گذشت….
فقط ۵روز تل پایان عمرم باقی مانده اما هنوز خبری از فروش من نیست.اهان مثل اینکه یکی دیگر آمد آهان اینکه همان ننه جون خودمونه ای خدا!اینقدر اینجا ماندم که همه ی اهالی محله رو میشناسم.وای خدای من ننه جون داره میاد طرف من؛ننه تو رو خدا منو بردار ننه من اینجام ننه ننه بازهم نشد.ننه جون هم منو نخرید.خدایا دیگه خسته شدم. دیگر توان زندگی کردن را ندارم .
فقط ۴روز از عمرم باقی مانده است.تا بخوابم بلکه فردا روزی خوب باشد.وای سرم آی شکمم خدایا چی شده ؟وای باور نکردنی است؛فروشنده داره منو توی یک کیسه میگذاره.آره بالاخره یکی منو خرید اونم احمد آقا،بزرگ محله.
چه سفره ی شلوغی!؟آقا احمد امشب چقدر مهمان داره،یک بطری نوشابه دیگر هم کنار من است.بهش سلام دادم اونم گفت سلام.بهش گفتم اسمت چیه؟گفت “پپسی”اون گفت حالا تو خودتو معرفی کن.منم گفتم “میرندا” هستم.هردویمان سرگذشت خودمان را تعریف کردیم؛سپس من به “پپسی”گفتم من حتما امشب تمام میشوم واز این بابت هم خیلی خوشحال هستم او نیز گفت من هم خیلی از اتمام عمرم خوشحال هستم هر دوی ما خیلی خوشحال بودیم سپس هردویمان رفتیم تا با کمال آرامش بخوابیم.
چه بوی بدی می اید. اره ما دیگر به پایان زندگی رسیده ایم ودر سطل زباله آخرین نفس های خود را میکشیم.منو پپسی دوستان خوبی برای هم بودیم آخرین کلمه ای که از دهان پپسی بیرون امد میرندا بود وآخرین کلمه ی زندگی مت نیز پپسی بود.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.