انشا با موضوع زلزله

انشا با موضوع زلزله

انشا با موضوع زلزله

مطالب مرتبط:

انشا با موضوع زلزله:

انشا در مورد زلزله.

سلام زلزله جان.کاش بی خبر نمی آمدی.کاش خبر میدادی که میخاهی بیایی.کاش از غذاهای مادرانمان را که با زحمت برایمان پخته بود ایراد نمیگرفتیم و با عشق میخوردیم و دست های پینه بسته ی پدرانمان را که زحمت میکشند تا بتوانند شکم ما را سیر کنند را میبوسیدیم.میدانی زلزله جان به جای آغوش مادرم،زمین سرد مرا در آغوش گرفت.به جای غذای مادر دهانمان پر از خاک شد و به جای دستان پدر سقف خانه بر سرمان آوار شد.مهمانی آمدنت زیاد طول نکشید ولی تمام زحمت های پدرانمان را یک شبه بر سرمان آوار کردی.اینهارا گفتم تا به آن روز یعنی ۹۶٫۸٫۲۱٫برسم در غرب ایران،استان کرمانشاه،شهرستان سرپل ذهاب.قلب گرم مردم به ناگه لرزید و پر از اندوه و غم و تاریکی شد.آن شب زمین خشم خود را با قدرت ۷و۳دهم ریشتر خالی کرد و گرد غم و تنهایی و آوارگی را بر سر شهرمان پاشید.شب سختی بود، یکشنبه شب را میگویم.از آن شب سرد که همه در یک ساعت و دقیقه ی مشخصی آن را تجربه کردیم.عجب شبی بود،پر از ترس و دلهره و اضطراب.ساعت ۹و۴۸دقیقه به عرض ۳۰ثانیه زندگی مردم به باد فنا رفت.نیمی از مردم زیر آوار بودند و اونهایی که زنده بودند از شدت ترسی که به آن ها وارد شده بود بهد زده بودند.هنوز به روشن شدن هوا زیاد مانده بود.به اندازه ی چند سال به کسانی که عزیزانشان زیر آوار بودند گذشت.هرچه از آن شب لعنتی بگویم کم گفتم.سرپل مثل هر مردگان شده بود تاریک تاریک.وقتی که با طلوع آفتاب صدای بالگرد ها و آمبولانس ها در فضای شهر پیچید تازه به عمق فاجعه پی بردیم.وقتی که فهمیدیم چه بر سر مسکن مهر و محله ی فولادی و تازه آباد آمده،وقتی که فهمیدیم چه بر سر روستاهای قلخانی و دشت ذهاب آمده دلمان بیشتر می‌گرفت.مسکن مهر که تنها دلخوشی ساکنانش بود و با قرض و وام و هزار بدبختی توانسته بودند سرپناهی برای خود تهیه کنند با تمام بی مهریش بر سرشان آوار شد.مصیبت بزرگی است.زلزله چه بر سرمان آوردی.چه برسرمان آوردی که آنقدر غریب و دلتنگیم برای خانه هایمان که دیگر کوچه هایش پیدا نیست و نشانی ازسرو صدای کودکانش نیست،نشانی از همسایه هایمان نیست و تنها نشانی از بعضی خانه ی تک درخت نخلی است که به آنها آسیبی نرسیده است.از درد کدام همشهریم بگویم؟😔از درد مادری بگویم که با رنج دخترش را راهی خانه ی بخت کرد و اکنون عذادار دخترش است. از معصومیت پونه بگویم یا از زبان شیرینی های آکار.آخ زلزله….از اشک های مدیرمان بگویم برای شاگردانش یا از وکیل شهرمان آقای کرم پور؟یا از فداکاری هانیه دختر ۱۳ساله که برای نجات خواهر کوچولوش قطع نخاع شد.یا از مردی بگویم که همسرش برای نجات بچه اش زیر آوار ماند.یا از دلشکستگی خانم الیاسی بگویم که خداوند بعداز چند سال به اون پسری بخشیده بود اما در شب زلزله هم همرش و هم پسرش آکار زیر آوار ماندند.یا از مدرسه ی فدک بگویم.از هرکه بگویم همه دردند و درد.همه بی پایان اند.همه بغضند.همه یادگاری از روز های قشنگ شهرم هستند.شهرم سرپل،میدانم که دلت خیلی گرفته از بی مهری خیلیا.میدانم تو هنوز زخمی دوران جنگ بودی هنوز خسته از ۸سال جنگ بودی،هنوز داشتی خستگی در میکردی وتازه زخم هایت داشت خوب می شد.اما یکباره زمین لرزید و توشکستی.تو از دوران جنگ زخمی تر شدی.شهرم زخمی جنگ است زلزله امانش بده…..چه ناگهانی آمدی زلزله و چه زود کودکان شهرم را یتیم کردی.تو اشک هزاران کودک را در آوردی و هزاران کودک را به داغ مادرانشان نشاندی.هزاران خانواده را بی سرپرست کردی،بی برادر کردی،بی خواهر کردی،اما مردمان شهر من هر دردی را تجربه کرده اند.زلزله تو میتوانی همشهریانم را داغدار کنی اما کورد ریشه دارد و دوباره سبز میشود حتی از زیر آوار.حالا به گذشته ی این همه درد و مصیبت میدانی زلزله به من چه گفت؟گفت مرد و زن کورد زانو به غم نمیگیرند و همگی آستین همت را بالا میزنند و خرابی ها را میسازند و دوباره زندگی می آفرینند.گفت که مردم ایران از هر قشر و مذهبی حماسه ای را رقم زدند که این حماسه تا ابد در دل تاریخ میماند.گفت مرگ خیلی به ما نزدیک است و قدر داشته هایمان را بدانیم و به دیگران عشق بورزیم.چرا که دنیا ارزش قهر و دلشکستن و هزار چیزاهای دیگر ندارد و دنیا خیلی بی ارزش تر از آن است که به آن چسبیده ایم.پس بیاییم،بیاییم همه باهم برای آرامش زمین دعا کنیم که دوباره به روال قبل برگردد.انشاااااللله…

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.