انشا با موضوع خاطره

انشا با موضوع خاطره

انشا با موضوع خاطره

مطالب مرتبط:

انشا با موضوع خاطره:

پاییز بود؛ و غروبِ جمعه نیز. شهر به آرامی در سیاهیِ شب غرق میشد. تک و تنها در گوشه ی اتاقم کز کرده و زانوی غم بغل گرفته بودم. به خیال خودم، داشتم با بغضِ سختی که راه نفسم را بسته بود، پیکار میکردم. اما مگر میشد؟!
آبِ دهانم را به زحمت قورت میدادم که مبادا اشکم بریزد؛ این دیگر عمق فاجعه بود!
اما مشکل آن بود که نمیدانستم چه مرگم است؟ به درسهایم فکر میکردم، در نقطه ی امنی بودم و مشکل درسی نداشتم.
در خانواده و رابطه ام با دوستانم جست و جو میکردم، باز هم به بن بست میخوردم! همه چیز آرام بود. پس این دل را چه شده؟
با بی رحمی دلخوری ها و بغضم را به پایِ پاییزِ زیبا و باران های عاشقانه اش نوشتم. اما عمق وجودم، دردم را داد میزد.
احساس خلاء میکردم. دلتنگ آغوش بودم. مهم نبود آغوشِ چه کسی! تنها آغوشی که حس امنیت را تزریق کند. همین که میفهمیدم کسی دوستم دارم در آن لحظه برایم کافی بود.
صدای چرخش کلید آمد. سراسیمه به بیرون دویدم. گویی به انتظار کسی بودم که بیاید و مرا از این مخمصه ی کریه نجات دهد.
همدمم بود؛ منجیِ روزهای دشوارم؛ مادرم.
با آن رزِ سفید رنگی که در دستانم نهاد، همانند روزهای کودکی سیرم کرد. اما اینبار سیر از محبتی که تشنه اش بودم.
سوالی نگاهش کردم. خودش توضیح داد: حدس میزدم که رزِ سفیدِ خونِت اومده باشه پایین. گفتم اینو برات بیارم تا پاییز نتونه حالِ دلِ دخترِ بهاریِ منو بد کنه.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.