انشا با موضوع حکایت

انشا با موضوع حکایت

انشا با موضوع حکایت

مطالب مرتبط:

انشا با موضوع حکایت:

انشا با موضوع : حكايت

روزي روزگاري بود اگر هم بود خدايي بود در قديم الاايام مردم زندگي سخني را داشتن هميشه براي تأمين نياز هاي خود به صحرا ها و به قنات و أب أنبار ها و چاه ها سر ميزدند و راه زيادي را بايد گذر ميكردن. و كم كم أب أنبار ها رو چاه ها را داخل روستان خود إيجاد كردند همه مردم با يكديگر دوست بودند فداكاري و إيثار را داشتن. روز هاي زيادي گذر كرد زندگي براي مردم كمي اسان تَر شد مردم روستا بيشتر شدند وبچه ها بيشتر بودندوهميشه كنارأب أنبار ها و چاه ها ميرفتن.و بازي ميكردن. خانه يكي از ساكنان ان روستا به چاه كه در روستا قرار داشت نزديك بود. روزي يك بچه كوچك شش ساله به داخل چاه مي افتد و خانه پسر بچه از ان چاه دور است مردمي كه كنارچاه اجتماع كردند رفتند به مردي كه خانه آش نزديك چاه بود گفتيد كه فرزندت در چاه افتاده است مرد بدون تامل و درنگ سريع طناب را به دور خود بست و به داخل أب أنبار رفت و پسر بچه شش ساله را بيرون مي أورد به صورت پسر بچه كه مينگرد ميگوييد اين كه پسر من نيست?? مردم به ان مرد نگاه شرم اوري كردند و گفتند تو واقعا اگر پسرت نبود نجاتش نمي دادي مرد سرش را به زير انداخت وچيزي نگفت…. پسر بچه حالش اصلاا خوب نبوده واحتياج به طبيب داشته است يكي از ساكنين روستا طبيب محلي بوده است وجان پسر بچه را نجات داده است…. روز ها گذر كرد ان پسر بچه كوچك بزرگ شد و با خارج از كشور سفر كرد و ان كساني كه زندگي آش را برايت باز گرداندن ان هارا بي نياز كرد…. پس يادمان باشدحرفي نزنيم كه به كسي بر بخورد نگاهي نكنيم كه دل كسي بلرزد خطي ننويسيم كه آزار دهد كسي را…… ✨آنچه كه به خود ميپسنديم،به ديگران هم بپسنديم✨

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.