انشا با موضوع بچه زرنگ محل

انشا با موضوع بچه زرنگ محل

انشا با موضوع بچه زرنگ محل
انشا با موضوع بچه زرنگ محل

 انشا با موضوع بچه زرنگ محل:

انشا با موضوع بچه زرنگ محل, انشا با موضوع انشا با موضوع بچه زرنگ محل, انشا با موضوع بچه زرنگ محل, انشا در مورد بچه زرنگ محل, انشا درباره بچه زرنگ محل

مطالب مرتبط:

به نام خدا

مقدمه: خیلی وقت ها بین حرف های آدم های موثر دنبال نقشه ای می گردیم که بگویید از کجا شروع کنیم . به آدم های موفق نگاه می کنیم تا ببینیم هم سن ما که بوده اند ، چه راهی را ژیش گرفته اند . اما چندتا از این خاطره ها را که بشنویم ، می فهمیم نقطه شروع آدم ها مخصوص خودشان است  و  نمی شود از آن الگو گرفت . تنها اشتراک همه انسان ها این داستان ها در یک چیز است : عشق و علاقه .در این خاطره ، عمران صالحی توضیح داده که چطور ژایش به طنز نویسی باز شده است . شروع کار او خاص بوده و نمی شود از آن الگو گرفت ، اما رد پای علاقه به وضوح در آن مشخص است .

متن انشاء : یک بار در جوادیه که بودیم ، روزنامه ای پیدا کردم از توی جوی آب به نام توفیق . کثیف و ژاره . طبق معمول ، گلو لای اش را پاک کردم و خواندمش . خیلی خوشم آمد توی این تکه روزنامه ، آدرس توفیق هم بود . آن زمان دوچرخه قراضه ای داشتم که با آن به مدرسه می رفتم . توی راه ، بچه ها شیطنت هایشان . منتها از زبان خود بچه جوادیه . خطاب به کاکا توفیق هم بود . این طوری شروع می شد :  من بچه جوادیه هستم ، آهای کاکا / ناراضی اند خلق ز دستم آهای کاکا …. کاریکاتوری هم کشیده بودم که درشکه ای می رود و این بچه جوادیه پشش سوار شده و درشکه چی با شلاق به ژشت درشکه می زند تا آن بچه پیاده شود . این ها را فرستادم به همان نشانی که توی آن تکه کاغذ که متعلق به توفیق بود . دیگر بی خبر بودم چون روزنامه که نمی خریدم . اصلاً پولش نبود …  .   بعد از یکی دو هفته دیدم که از توفیق برایم نامه آمده است . دیدم حسن توفیق نوشته : فلانی ، شعر و کاریکاتورت رسیده و هر جفتش در فلان شماره ، در بهترین صفحات توفیق چاپ شده . ما منتظر بودیم تو به سراغ ما بیایی که نیامدی . در اسرع وقت بیا که کارت داریم . من متعجب و از طرفی خوش حال بودم . یک روز رفتم به مجله خیلی هم خجالتی بودم . اصلاً روی این را نداشتم که از پله بالا بروم . دو سه بار بالا رفتم و برگشتم تا بلا خره رفتم داخل . همین که مرا دیدند ، تعجب کردند . گفتند فکر می کردیم یک بچه شیطان می آید اینجا و از در و دیوار بالا می روند و فکر نمی کردیم انقدر خجالتی باشی . همان شب اول ، آن ها مرا بردند به هیئت تحریریه . آن شب اکثر سوژه هایی که من فکر کرده بودم ، تصویب شد . خیلی برایشان جالب بود . همان شب که گفتند : تو عضو هیئت تحریریه هستی ! از آن به بعد عصر ها که از مدرسه بر می گشتم ، می رفتم توفیق و کار می کردم.

نتیجه گیری: با مقداری صبر ، آرامی و تلاش می توان به هر هدفی رسید.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: محتوای سایت محافظت شده است!