انشا با موضوع بستنی یخی برای پایه هشتم – صفحه ۶۲

انشا با موضوع بستنی یخی برای پایه هشتم

انشا با موضوع بستنی یخی برای پایه هشتم
انشا با موضوع بستنی یخی برای پایه هشتم

انشا با موضوع بستنی یخی برای پایه هشتم

طعم بستنی یخی انشاء-انشا در مورد طعم بستنی یخی کلاس هشتم-انشا در مورد طعم بستنی یخی طنز-انشادرموردطعم بستنی یخی-داستان طعم بستنی یخی-انشا درمورد حمل یک قالب یخ بدون دستکش-انشا در مورد طعم لبوی داغ در یک روز برفی-انشا درباره طعم خورشت قورمه سبزی- انشا با موضوع بستنی یخی- انشا با موضوع طعم بستنی یخی- انشاء با موضوع طعم بستنی یخی

مطالب مرتبط:

بنام خدا

موضوع انشا: بستنی یخی

مقدمه: در هوای خیلی گرم ۳۸ درجه گرما و خارج از منزل بودن و در بین شلوغی و کارهای زیادی که باید انجام بدهیم خوردن بستنی یخی اوج ارزوی همه هست فکر میکنم.

متن انشا: تابستان پارسال که امتحانات تمام شد ما برای نیروی سازندگی بسیج شرکت کردیم  قبل از اینکه کار های ثبت نام راانجام بدهیم با دوستانم جمع شدیم و مشورت کردیم یکی از دوستانم گفت من میترسم نتوانم تحمل کنم جایی که قرار است ما را ببرند جایی بسیار گرم و خشک است و کم ابی در انجا بسیار شدید است این حرف دوستم مرا به فکر عمیقی فرو برد نمیدانستم چه تصمیمی بگیرم به دوستانم گفتم لطفا زود تصمیم نگیریم یکی از دوستانم نگاهی به من کرد و گفت فکر نمیکردم چنین تصمی بگیری و رفت خود نیز ناراحت شدم که چنین حرفی را زدم در راه منزل فقط فکر میکردم ایا بروم؟ایا من میتوانم ۱۵ روز گرمارا تحمل کنم ایا میتوانم بدون هیچ ناراحتی هرروز با عشق و لذت به سمت سازندگی بروم این افکار  فکرم را درگیر کرده بود و نمیتوانستم هیچ تصمیمی برای کارم بگیرم وقتی رسیدم به خانه دیدم پدر و مادرم در خانه هستند دست و صورتم را که با اب سرد شستم  و سرم را کامل زیر اب سرد بردم کمی که استراحت کردم در کنار خانواده ام نشستم و به ان ها گفتم لطفا به حرف های من خوب توجه کنید ان ها نیز قبول کردند و قضیه ی امروز با دوستانم را به انها گفتم پدرم سریع برگشت و به من گفت کار درستی نکردی که گفتی سریع تصمیم نگیرید مگر کسانی که در اوج گرمی ۴۹ درجه و دربیابان ها اسیر کارو تلاش هستند چه چیزی دارند که تو نداری سرم را پایین انداختم و سکوت کردم پدرم دوباره پرسید منتظرم بشنوم ان ها چه دارند که تو نداری گفتم نمی دانم و فکر گرما درگیر کرده است  پدرم گفت فهمیدم تو از انها چه کم داری کمی که سرم را بالا اوردم تا ببینم چه جوابی میدهد گفت بله دخترکم تو اراده ات هنوز به ان ها نرسیده است پشیمان شده بودم صبح که رفتم پیش دوستانم گفتم ماجرارا و گفتم من تصمیمم را گرفته ام من میروم دوستانم هم موافقت کردند قرار بود هفته بعد شنبه صبح در حیاط مدرسه جمع شویم تا با ماشین اداره به ان روستا برویم کوله ام را اماده کردم و شنبه راه افتادیم حدود دو ساعت و نیم در راه بودیم وقتی به ان روستا رسیدیم و وضع ان را دیدم دیگر ابراز پشیمانی نکردم چون فهمیده و درک کرده بودم روز اول را که کار کردیم شدت خستگیم خیلی زیاد بود روزهای دوم و سوم که گذشت تشنگی را احساس میکردم اما ناگهان اتفاقی افتار که خیلی برای ما جالب بود یکی از اهالی روستا رفته بود و از شهر کوچک نزدیک به روستا بستنی خریده بود برای ما و اورده بود سرکار هیچوقت بستنی با ان طعم را در زندگی نچشیده بودم بستنی یخی و طعم عالی پرتغال ارام ارام میخوردیم و کلی خوشحال و خستگی کار فراموش شده بود وقتی بستنی یخی که بهترین خاطره شد برای من و دوستانم را تمام کردیم از ان اقا تشکر کردیم و شروع به کار کردیم یادم می اید دوروز درمیان بستنی یخی میخوردیم و تشنگی معنایی برایمان نداشت که هیچ کارمان را با نشاط خاصی انجام میدادیم

نتیجه: پیش می اید چنین صحنه هایی که فردی با کوچک ترین کار بزرگترین لذت و نشاط را به کسی می بخشد ان بستنی یخی همیشه برای من خاطره ای دلنشین خواهد بود.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.