انشا با موضوع آسمان و دریا

انشا با موضوع آسمان و دریا

انشا با موضوع آسمان و دریا

انشا با موضوع آسمان و دریا:

مطالب مرتبط:

موضوع: آسمان و دریا

سکوتی سنگین میان آسمان و دریا حاکم بود. مهتاب از دل آسمان می جوشید و سوسوی اختران ، پهنای بی انتهایش را چراغانی می کرد. اما غمی مبهم تمام وجودش را فراگرفته بود. ظلمت تنهایی اش را می توانست به روشنی در آینه وجود دریا ببیند.
در آن تنهایی جانفرسا تحمل ساکت ماندن نداشت آهی کشید و با خود گفت: «لحظه ها با نهایت دل سنگی و نامهربانی می گذرند و با گذرشان اثری از حسرت بر قلبم برجا می گذارند و تنهایی، این همدم همیشگی ام ، باز هم با من است. امروز هم خواهد گذشت و پروانه ی آرزویم به مقصد اجابت نخواهد رسید.»
دریا که نجوای غمگین آسمان را می شنید، چشمان آبیش را به طرف آسمان چرخاند و با تعجب خطاب به آسمان گفت:« چرا اینگونه فکر میکنی؟! تو هیچگاه تنها نبوده ای من همیشه مرغ نگاهم را بسوی تو می فرستادم تا در آغوش آفاق بی کرانت پرواز کند. به امید آن که هیچگاه احساس تنهایی نکنی.»
آسمان از سخن دریا به خود آمد و گفت:« ای کاش من هم می توانستم مانند تو چنین آرامشی داشته باشم و شاد زندگی کنم. تو چگونه توانستی این همه سال درکنار انسانها زندگی کنی و محبوب آن ها باشی؟! »
دریا گفت :« راز شاد زیستنم این است که از صمیم قلب عشق می ورزم و به سادگی، تلخیِ سردِ کدورت و کینه را به دل راه نمی دهم. اما ای دوست دیرینه ام، چه شده که از انسان ها این گونه دلگیری و نسبت به آن ها بدبین شده ای؟»
آسمان گفت:” انسانها تنها تو را دوست دارند و درکنار تو آرام میگیرند، در ساحلت می نشینند و به زیبایی ات خیره میشوند. زندگی خود را وابسته به نفس هایت می دانند و نبود تورا مرگ هستی خود می پندارند.اما نه تنها مرا نادیده می گیرند بلکه هنگامی که از شدت اندوه بغض می کنم و گریان می شوم دیدن چشمان اشک آلودم آن ها را شادمان می کند. احساسات و عواطفم را نمی بینند و چترهای فاصله را میان من و خودشان می گیرند و مرا دلتنگ تر از همیشه می کنند.”
دریا گفت :«از دید من ، انسان ها تو را نیز به اندازه ی من دوست دارند و شاید هم بیشتر. کافی است نوع نگاهت را تغییر دهی و بی قید و شرط مهر بورزی . آن گاه حقایق بسیاری برای تو آشکار خواهد شد؛ خواهی دید که خورشید درخشانت در روزهای صاف دل های آن ها را گرم می کند و قطره های دُرین بارانت در روزهای ابری، چه قدر آن ها را به وجد می آورد. خواهی دید شنیدن صدای پای تو برای آنها آوای دلنشینی است و آن ها قدر دان تو هستند . در میان آنها حاضرترین غایب خواهی شد و دیگر تنها نخواهی بود.»
آسمان با بی قراری گفت :دریا دوست دارم هر چه سریعتر صبح شود. چون می خواهم عشقم را باتمام وجود ازقفس سینه ام به سوی آنها پرواز دهم و قلبهایشان را آکنده از مهر وجودم کنم.»

دریا که شور و شوق آسمان را دید با خوشحالی به او گفت: «آسمان گرچه شب تاریک است / دل قوی دار که سحر نزدیک است.»

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.