انشا با موضوع مترسکی در مزرعه

انشا با موضوع مترسکی در مزرعه

انشا با موضوع مترسکی در مزرعه
انشا با موضوع مترسکی در مزرعه

انشا با موضوع مترسکی در مزرعه:

مترسک در مزرعه,انشای مترسک,انشا از زبان مترسک,داستان در مورد مترسک,انشا درباره ی مترسکی در مزرعه,داستان مترسک و مزرعه,متن در مورد مترسک

مطالب مرتبط:

بنام خدا

مقدمه : مترسک کلمه ی اشنا برای همه ی بچه هایی که از ترس مترسک پاهایشان را بیرون نمیگذاشتند چون که ان ها یاد گرفته بودند که مترسک خطرناک است.

متن انشا: به خوبی یادم است چه خاطراتی داشتم با مترسک های ترسو مترسک هایی که هیچ حرکتی نداشتند و حرف نمیزدند و نفس نمی کشیدند و چه بچگانه بود ترس هایی که ازاو داشتم همیشه وقتی میرفتیم روستا و میخواستم بروم بیرون و بازی کنم بخاطر مترسک می گفتند نروم گویی انگار انان نیز باور کرده بودند مترسک ترس دارد مترسک های بی جان کابوس شب های ما شده بو.دند و چه اسان ما باختیم صحنه های شیرین زندگی را بخاطر ترس از مترسک هایی که در هر مزرعه بودندو حالا که به یاد ان صحنه ها و روزها می افتم می بینم چه روزها گذراندیم چه روزهایی که نمیدانستیم باید به بیرون برویم یا نه ایا مترسک ها حرف هم میزنند؟ ایا واقعا مادرم راست می گوید که مترسک از بچه هایی که به حرف مادرشان گوش نمیدهند بدش می اید و از ترس یک مترسک به حرف های مادرم گوش دادم کاش می فهمیدم متریک هیچ کاری به کار من ندارد و ای کاش اسوده بازی میکردم در دوران کودکیم کاش هیچوقت از چوبی که شبیه انسان کرده بودند نمیترسیدم واکنون چقدر برای من خنده دار است چه ترس ها داشتم ترس هایی از یک مترسکی که برای پرندگان بودو چه اسان به ما گفتند که مترسک هابرای ترساندن بچه ها هستند و چه اسان ما باور کرده بودیم اگر خطایی کنیم مترسک به ما اسیب میرساند اگر به حرف مادرمان گوش ندهیم مترسک میاید به سمت ما اکنون که میفهمم مترسک حتی پای راه رفتن نیز نداشت اکنون که میفهمم مترسک لباس هایش تکراری بود و من هیچوقت به پاهای مترسک دقت نکردم از اینکه دوران کودکی را با ترس از منترسک گذراندم بیزارم چرا که دوست داشتم به جاهایی قدم بگذارم که ترس از مترسک این اجازه را به من نمیداد اکنون که بزرگ شده ام و راه میروم و قدم میگذارم در مزرعه هایی که بازهم مترسک دارند کمی ناراحت کننده است برایم شاید اگر در کودکی این حس امدن ها و. رفتن ها را می چشیدم و احساس و لمس میکردم بیشتر برای من لذت داشت اکنون که از کنار هزاران مترسک نمیگذرم دیگر نمیترسم میدانم مترسک پای امدن به سمت من را ندارد و میدانم حرف نمیزد و او فقط برای پرندگانی است که به مزرعه اسیب میزنند و تمام حیواناتی که میخواهند به مزرعه اسیب برسانند ولی از ترس مترسک حتی نزدیک هم نمی شوند اما نه گاه اینگونه هم که می گوییم نیست بگذار بگویم از حس کلاغی که مترسک انقدر برایش تکراری شد تااینکه فهمید مترسک انسان واقعی نیست و نباید از او ترسید من م اکنون حال کلاغی را دارم که چه غذاهایی ازدست داد از ترس مترسک هایی که انقدرر تکراری شد تا کلاغ فهمید که نباید ترسید.

نتیجه : کاش به احساست کودکیمان بیشتر احترام بگذاریم چون که کودک در دوران کودکی نترس بودن را یاد میگرد و شجاعت و دلیری را با واقعیت ها می اموزد

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.