انشا آزاد تصویر صفحه ۵۵ نگارش هفتم

انشا آزاد تصویر صفحه ۵۵ نگارش هفتم

انشا آزاد تصویر صفحه 55 نگارش هفتم
انشا آزاد تصویر صفحه ۵۵ نگارش هفتم

انشا آزاد تصویر صفحه ۵۵ نگارش هفتم:

مطالب مرتبط:

بنام خدا

مقدمه : زمانی که در روستا بودم همیشه دوست داشتم مثل تلوزیون که جاهای شلوغی را نشان می دهد من هم در انجا زندگی کنم و دوستان زیادی داشته باشم ، اما با همه ی این فکر ها هیچوقت تصور نمیکردم روزی ما به شهر برویم و توپ کوچکم را برمیداشتم و در حیاط خانه امان به تنهایی بازی میکردم تا این که یک روز یک اتفاق خیلی جالبی برای من و خانواده ام افتاد.

متن انشا : یک روز که پدرم از باغ می امد به سمت خانه و خیلی خسته بود رسید به خانه و میگفت دیگر خسته شده ام از اینکه در یک باغ  کار کنم و منتظر فصل مخصوص باغ باشم چند ساعتی را که پدرم خوابیده بود با این فکر در خود فرو رفته بودم که چگونه شد که پدرم تااین حد خسته شده است ؟ کارش سخت است اما همیشه باعلاقه ای وصف نشدنی کارش را انجام می داد صدای مادرم بود که به گوشم می رسید دیدم مادرم صدایم میزند وقتی ازاو پرسیدم چی شده ؟ با خوشحالی گفت برو و پدرت را صدا کن خبری نداشتم که چه خبری را می خواهد بدهد اما میدانستم خبری که مادرم را اینگونه خوشحال کرده است خستگی را از تن پدرم بیرون خواهد کرد ، به سمت اتاق رفتم و پدرم را صدا کردم پدرم را باخود بردم سمت خانه و سمت مادرم رفتیم و مادرم با خوشحالی گفت ما یک خانه در شهر برنده شده ایم پدرم همچنان هیجان زده شده بودم و من از همان لحظه به جای پراز ادم فکر میکردم بعد از چند روز به ما زنگ زدن و قرار شد باهم برویم به شهر تا موضوع را بدانیم و وقتی رفتیم و فهمیدیم که ماجرا واقعی است دیگر از خوشحالی می خواستم پرواز کنم و شاید باورش سخت باشد اما من از همان روزهای اول اتاق خود را جمع میکردم و بالاخره اسباب کشی کردیم به شهر خانه امان در  وسط شهر بود و کمی انطرف تر از ما یک دریاچه ی کوچکی جریان داشت و درختانی که کمی پایین تر از خانه امان بودند خیلی خوشحال بودیم که به شهر زیبایی امده ایم و حال میتوانم دوستان زیادی پیدا کنم و با ان ها بازی کنم و هر چیزی را که رلم میخواهد را بخرم بادکنک فروش روبروی خانه امان یا اسباب بازی فروش کمی پایین تر ا خانه امان هرروز از پنجره به ان ها نگاه میکردم و به ماشین هایی که در حال حرکت از خیابان بودند و صدای بوق ماشین هایی که هر وقت می شنیدم سریع پنجره را باز میکردم و بیرون را می دیدم.

نتیجه گیری : گاهی اهداف و رسیدن به اروزها انقدر طول می کشد که هیچوقت به ارزوهایمان نمی رسیم و گاهی ارزوهایمان زودتر از انچه که فکرش را میکنیم تحقق می یابند و چقدر زیباست امید داشته باشیم به ارزوهایمان.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.