انشاء با موضوع قلابی

انشاء با موضوع قلابی

انشاء با موضوع قلابی
انشاء با موضوع قلابی

انشاء با موضوع قلابی:

انشاء با موضوع قلابی, انشا در مورد قلابی, انشا درباره قلابی, انشا قلابی

مطالب مرتبط:

به نام خدا

مقدمه : بسم الله الرحمن الرحیم

متن انشاء : دوست خوب می تواند سرنوشت آدم را عوض کند . آن لحظه که پشت نیمکت های کلاس کنار هم می نشینیم یا زنگ های تفریحی که با هم قدم می زنیم ، شاید این حقیقت را ندانیم . اا به مرور هر قدم که دوستی عمیق تر شود ، ما به هم شبیه تر می شویم . خصلت ها و خلق و خویمان یکی می شود . خواساه هایمان از زندگی هم عوض می شوند . لابه لای پاک کن قرض دادن ها و خوراکی خوردن ها آینده مان هم شکل دیگری به خودش می گیرد  حسن کامشاد و شاهرخ مسکوب که حالا آدم های مهمی در حوزه ادبیات هستند ، از قدیم با هم دوست و همکلاسی بوده اند . در بخشی از کتاب (( حدیث نفیس )) ، حسن کامشاد توضیح می دهد که چطور شاهرخ مکسوب مسیر آینده او را تغییر داده است ، متن زیرخلاصه این ماجراست . من و شاهرخ و مصطفی – که بعد ها نویسنده و مترجم شد – در شش متوسطه (( دبیزستان صارمیه )) هم کلاس شدیم . ما سه تن انشاء نویسان بر جسته کلاس بودیم و پس از قرائت انشای هر یک ، عده ای معین از شاگردان برای افاضات یکی از دست ما دس می زدند . اما در حالی که انشای آن دو اصیل و با فکر بود ، نوشته من سرقت ادبی بود . روزی همان اوایل سال ، هنگام زنگ تفریح در حیاط مدرسه ، کسی از پشت دستی به شانه ام زد . برگشتم . شاهرخ بود . بی مقدمه و بدون رو در بایستی گفت : (( این مهملات چیست روی کاغذ می آوری و نشخوارهای قلابی و بی ارزش رمانتیک هخای فرانسوی را به خورد معلم بی خبر و شاگردان کلاس می دهی ؟ چرا به جای این ها کتاب حسابی نمی خوانی ؟ )) . من که نمی خواستم خود را از تک و تاک بیاندازم ، گفتم : (( مثلاً ؟ )) . گفت : (( بهت می گم … اول به من بگو چقدر پول نقد داری ؟ )) . با تعجب ولی صادقانه گفتم : (( ۵ ریال )) . گفت : (( همین ؟ )) . گفتم : (( یک تومان هم در خانه دارم )) . گفت : (( فردا همه را همراهت بیار )) . و رفت سراغ یکی از بچه های همکلاس که پدرش مردی فاضل ، مشهور و صاحب امتیاز و سر دبیر مجله معروفی اصفهان بود . فردا با ۱۵ ریال وجه نقد آمدم . شاهرخ آن را گرفت و به پسرک داد و کتابی با خود آورد که نامش (( تاریخ بیهقی بود )) به من گفت : (( تو پنج ریال دیگر بابت این کتاب به این آقا بدهکاری . هر وقت پول پیدا کردی به ای آقا بده )) . عصر رفتیم منزل شاهرخ و نشستیم به خواندن (( تاریخ بیهقی )) که معلوم بود شاهرخ با آن آشناست . سپس پول بیشتری به آن پسر دادیم و برایمان سیاست نامه ، شاهنامه ، خمسه نظامی و امثالهم از کتابخانه ابوی می آورد . می رفتیم خانه ما و آنجا با هم سر گرم خواندن و درس وو بحث می شدیم .

نتیجه گیری : همیشه می توان به جای اینکه از کتاب های متفرقه برای پیشرفت خود استفاده نمود (( سرقت ادبی )) مقداری از مغز خود استفاده کرد .

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.